English    Türkçe    فارسی   

3
3165-3214

  • چشمه‌ای دید از هوا ریزان شده ** مشک او روپوش فیض آن شده 3165
  • زان نظر روپوشها هم بر درید ** تا معین چشمه‌ی غیبی بدید
  • چشمها پر آب کرد آن دم غلام ** شد فراموشش ز خواجه وز مقام
  • دست و پایش ماند از رفتن به راه ** زلزله افکند در جانش اله
  • باز بهر مصلحت بازش کشید ** که به خویش آ باز رو ای مستفید
  • وقت حیرت نیست حیرت پیش تست ** این زمان در ره در آ چالاک و چست 3170
  • دستهای مصطفی بر رو نهاد ** بوسه‌های عاشقانه بس بداد
  • مصطفی دست مبارک بر رخش ** آن زمان مالید و کرد او فرخش
  • شد سپید آن زنگی و زاده‌ی حبش ** همچو بدر و روز روشن شد شبش
  • یوسفی شد در جمال و در دلال ** گفتش اکنون رو بده وا گوی حال
  • او همی‌شد بی سر و بی پای مست ** پای می‌نشناخت در رفتن ز دست 3175
  • پس بیامد با دو مشک پر روان ** سوی خواجه از نواحی کاروان
  • دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت
  • خواجه از دورش بدید و خیره ماند ** از تحیر اهل آن ده را بخواند
  • راویه‌ی ما اشتر ما هست این ** پس کجا شد بنده‌ی زنگی‌جبین
  • این یکی بدریست می‌آید ز دور ** می‌زند بر نور روز از روش نور
  • کو غلام ما مگر سرگشته شد ** یا بدو گرگی رسید و کشته شد 3180
  • چون بیامد پیش گفتش کیستی ** از یمن زادی و یا ترکیستی
  • گو غلامم را چه کردی راست گو ** گر بکشتی وا نما حیلت مجو
  • گفت اگر کشتم بتو چون آمدم ** چون به پای خود درین خون آمدم
  • کو غلام من بگفت اینک منم ** کرد دست فضل یزدان روشنم
  • هی چه می‌گویی غلام من کجاست ** هین نخواهی رست از من جز براست 3185
  • گفت اسرار ترا با آن غلام ** جمله وا گویم یکایک من تمام
  • زان زمانی که خریدی تو مرا ** تا به اکنون باز گویم ماجرا
  • تا بدانی که همانم در وجود ** گرچه از شبدیز من صبحی گشود
  • رنگ دیگر شد ولیکن جان پاک ** فارغ از رنگست و از ارکان و خاک
  • تن‌شناسان زود ما را گم کنند ** آب‌نوشان ترک مشک و خم کنند 3190
  • جان‌شناسان از عددها فارغ‌اند ** غرقه‌ی دریای بی‌چونند و چند
  • جان شو و از راه جان جان را شناس ** یار بینش شو نه فرزند قیاس
  • چون ملک با عقل یک سررشته‌اند ** بهر حکمت را دو صورت گشته‌اند
  • آن ملک چون مرغ بال و پر گرفت ** وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت
  • لاجرم هر دو مناصر آمدند ** هر دو خوش رو پشت همدیگر شدند 3195
  • هم ملک هم عقل حق را واجدی ** هر دو آدم را معین و ساجدی
  • نفس و شیطان بوده ز اول واحدی ** بوده آدم را عدو و حاسدی
  • آنک آدم را بدن دید او رمید ** و آنک نور متمن دید او خمید
  • آن دو دیده‌روشنان بودند ازین ** وین دو را دیده ندیده غیر طین
  • این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند ** چون نشاید بر جهود انجیل خواند 3200
  • کی توان با شیعه گفتن از عمر ** کی توان بربط زدن در پیش کر
  • لیک گر در ده به گوشه یک کسست ** های هویی که برآوردم بسست
  • مستحق شرح را سنگ و کلوخ ** ناطقی گردد مشرح با رسوخ
  • بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست
  • آن نیاز مریمی بودست و درد ** که چنان طفلی سخن آغاز کرد
  • جزو او بی او برای او بگفت ** جزو جزوت گفت دارد در نهفت 3205
  • دست و پا شاهد شوندت ای رهی ** منکری را چند دست و پا نهی
  • ور نباشی مستحق شرح و گفت ** ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت
  • هر چه رویید از پی محتاج رست ** تا بیابد طالبی چیزی که جست
  • حق تعالی گر سماوات آفرید ** از برای دفع حاجات آفرید
  • هر کجا دردی دوا آنجا رود ** هر کجا فقری نوا آنجا رود 3210
  • هر کجا مشکل جواب آنجا رود ** هر کجا کشتیست آب آنجا رود
  • آب کم جو تشنگی آور بدست ** تا بجوشد آب از بالا و پست
  • تا نزاید طفلک نازک گلو ** کی روان گردد ز پستان شیر او
  • رو بدین بالا و پستیها بدو ** تا شوی تشنه و حرارت را گرو