English    Türkçe    فارسی   

3
4001-4050

  • لیک مستی شیرگیری وز گمان ** شیر پنداری تو خود را هین مران
  • گفت حق ز اهل نفاق ناسدید ** باسهم ما بینهم باس شدید
  • در میان همدگر مردانه‌اند ** در غزا چون عورتان خانه‌اند
  • گفت پیغامبر سپهدار غیوب ** لا شجاعة یا فتی قبل الحروب
  • وقت لاف غزو مستان کف کنند ** وقت جوش جنگ چون کف بی‌فنند 4005
  • وقت ذکر غزو شمشیرش دراز ** وقت کر و فر تیغش چون پیاز
  • وقت اندیشه دل او زخم‌جو ** پس به یک سوزن تهی شد خیک او
  • من عجب دارم ز جویای صفا ** کو رمد در وقت صیقل از جفا
  • عشق چون دعوی جفا دیدن گواه ** چون گواهت نیست شد دعوی تباه
  • چون گواهت خواهد این قاضی مرنج ** بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج 4010
  • آن جفا با تو نباشد ای پسر ** بلک با وصف بدی اندر تو در
  • بر نمد چوبی که آن را مرد زد ** بر نمد آن را نزد بر گرد زد
  • گر بزد مر اسپ را آن کینه کش ** آن نزد بر اسپ زد بر سکسکش
  • تا ز سکسک وا رهد خوش‌پی شود ** شیره را زندان کنی تا می‌شود
  • گفت چندان آن یتیمک را زدی ** چون نترسیدی ز قهر ایزدی 4015
  • گفت او را کی زدم ای جان و دوست ** من بر آن دیوی زدم کو اندروست
  • مادر ار گوید ترا مرگ تو باد ** مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد
  • آن گروهی کز ادب بگریختند ** آب مردی و آب مردان ریختند
  • عاذلانشان از وغا وا راندند ** تا چنین حیز و مخنث ماندند
  • لاف و غره‌ی ژاژخا را کم شنو ** با چنینها در صف هیجا مرو 4020
  • زانک زاد و کم خبالا گفت حق ** کز رفاق سست برگردان ورق
  • که گر ایشان با شما همره شوند ** غازیان بی‌مغز همچون که شوند
  • خویشتن را با شما هم‌صف کنند ** پس گریزند و دل صف بشکنند
  • پس سپاهی اندکی بی این نفر ** به که با اهل نفاق آید حشر
  • هست بادام کم خوش بیخته ** به ز بسیاری به تلخ آمیخته 4025
  • تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی‌اند ** نقص از آن افتاد که همدل نیند
  • گبر ترسان دل بود کو از گمان ** می‌زید در شک ز حال آن جهان
  • می‌رود در ره نداند منزلی ** گام ترسان می‌نهد اعمی دلی
  • چون نداند ره مسافر چون رود ** با ترددها و دل پرخون رود
  • هرکه گویدهای این‌سو راه نیست ** او کند از بیم آنجا وقف و ایست 4030
  • ور بداند ره دل با هوش او ** کی رود هر های و هو در گوش او
  • پس مشو همراه این اشتردلان ** زانک وقت ضیق و بیمند آفلان
  • پس گریزند و ترا تنها هلند ** گرچه اندر لاف سحر بابلند
  • تو ز رعنایان مجو هین کارزار ** تو ز طاوسان مجو صید و شکار
  • طبع طاوسست و وسواست کند ** دم زند تا از مقامت بر کند 4035
  • گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیله‌ی خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن
  • همچو شیطان در سپه شد صد یکم ** خواند افسون که اننی جار لکم
  • چون قریش از گفت او حاضر شدند ** هر دو لشکر در ملاقان آمدند
  • دید شیطان از ملایک اسپهی ** سوی صف مومنان اندر رهی
  • آن جنودا لم تروها صف زده ** گشت جان او ز بیم آتشکده
  • پای خود وا پس کشیده می‌گرفت ** که همی‌بینم سپاهی من شگفت 4040
  • ای اخاف الله ما لی منه عون ** اذهبوا انی اری ما لاترون
  • گفت حارث ای سراقه شکل هین ** دی چرا تو می‌نگفتی اینچنین
  • گفت این دم من همی‌بینم حرب ** گفت می‌بینی جعاشیش عرب
  • می‌نبینی غیر این لیک ای تو ننگ ** آن زمان لاف بود این وقت جنگ
  • دی همی‌گفتی که پایندان شدم ** که بودتان فتح و نصرت دم‌بدم 4045
  • دی زعیم الجیش بودی ای لعین ** وین زمان نامرد و ناچیز و مهین
  • تا بخوردیم آن دم تو و آمدیم ** تو بتون رفتی و ما هیزم شدیم
  • چونک حارث با سراقه گفت این ** از عتابش خشمگین شد آن لعین
  • دست خود خشمین ز دست او کشید ** چون ز گفت اوش درد دل رسید
  • سینه‌اش را کوفت شیطان و گریخت ** خون آن بیچارگان زین مکر ریخت 4050