English    Türkçe    فارسی   

3
4088-4137

  • گفت ای یاران از آن دیوان نیم ** که ز لا حولی ضعیف آید پیم
  • کودکی کو حارس کشتی بدی ** طبلکی در دفع مرغان می‌زدی
  • تا رمیدی مرغ زان طبلک ز کشت ** کشت از مرغان بد بی خوف گشت 4090
  • چونک سلطان شاه محمود کریم ** برگذر زد آن طرف خیمه‌ی عظیم
  • با سپاهی همچو استاره‌ی اثیر ** انبه و پیروز و صفدر ملک‌گیر
  • اشتری بد کو بدی حمال کوس ** بختیی بد پیش‌رو همچون خروس
  • بانگ کوس و طبل بر وی روز و شب ** می‌زدی اندر رجوع و در طلب
  • اندر آن مزرع در آمد آن شتر ** کودک آن طبلک بزد در حفظ بر 4095
  • عاقلی گفتش مزن طبلک که او ** پخته‌ی طبلست با آنشست خو
  • پیش او چه بود تبوراک تو طفل ** که کشد او طبل سلطان بیست کفل
  • عاشقم من کشته‌ی قربان لا ** جان من نوبتگه طبل بلا
  • خود تبوراکست این تهدیدها ** پیش آنچ دیده است این دیدها
  • ای حریفان من از آنها نیستم ** کز خیالاتی درین ره بیستم 4100
  • من چو اسماعیلیانم بی‌حذر ** بل چو اسمعیل آزادم ز سر
  • فارغم از طمطراق و از ریا ** قل تعالوا گفت جانم را بیا
  • گفت پیغامبر که جاد فی السلف ** بالعطیه من تیقن بالخلف
  • هر که بیند مر عطا را صد عوض ** زود دربازد عطا را زین غرض
  • جمله در بازار از آن گشتند بند ** تا چو سود افتاد مال خود دهند 4105
  • زر در انبانها نشسته منتظر ** تا که سود آید ببذل آید مصر
  • چون ببیند کاله‌ای در ربح بیش ** سرد گردد عشقش از کالای خویش
  • گرم زان ماندست با آن کو ندید ** کاله‌های خویش را ربح و مزید
  • همچنین علم و هنرها و حرف ** چون بدید افزون از آنها در شرف
  • تا به از جان نیست جان باشد عزیز ** چون به آمد نام جان شد چیز لیز 4110
  • لعبت مرده بود جان طفل را ** تا نگشت او در بزرگی طفل‌زا
  • این تصور وین تخیل لعبتست ** تا تو طفلی پس بدانت حاجتست
  • چون ز طفلی رست جان شد در وصال ** فارغ از حس است و تصویر و خیال
  • نیست محرم تا بگویم بی‌نفاق ** تن زدم والله اعلم بالوفاق
  • مال و تن برف‌اند ریزان فنا ** حق خریدارش که الله اشتری 4115
  • برفها زان از ثمن اولیستت ** که هیی در شک یقینی نیستت
  • وین عجب ظنست در تو ای مهین ** که نمی‌پرد به بستان یقین
  • هر گمان تشنه‌ی یقینست ای پسر ** می‌زند اندر تزاید بال و پر
  • چون رسد در علم پس پر پا شود ** مر یقین را علم او بویا شود
  • زانک هست اندر طریق مفتتن ** علم کمتر از یقین و فوق ظن 4120
  • علم جویای یقین باشد بدان ** و آن یقین جویای دیدست و عیان
  • اندر الهیکم بجو این را کنون ** از پس کلا پس لو تعلمون
  • می‌کشد دانش ببینش ای علیم ** گر یقین گشتی ببینندی جحیم
  • دید زاید از یقین بی امتهال ** آنچنانک از ظن می‌زاید خیال
  • اندر الهیکم بیان این ببین ** که شود علم الیقین عین الیقین 4125
  • از گمان و از یقین بالاترم ** وز ملامت بر نمی‌گردد سرم
  • چون دهانم خورد از حلوای او ** چشم‌روشن گشتم و بینای او
  • پا نهم گستاخ چون خانه روم ** پا نلرزانم نه کورانه روم
  • آنچ گل را گفت حق خندانش کرد ** با دل من گفت و صد چندانش کرد
  • آنچ زد بر سرو و قدش راست کرد ** و آنچ از وی نرگس و نسرین بخورد 4130
  • آنچ نی را کرد شیرین جان و دل ** و آنچ خاکی یافت ازو نقش چگل
  • آنچ ابرو را چنان طرار ساخت ** چهره را گلگونه و گلنار ساخت
  • مر زبان را داد صد افسون‌گری ** وانک کان را داد زر جعفری
  • چون در زرادخانه باز شد ** غمزه‌های چشم تیرانداز شد
  • بر دلم زد تیر و سوداییم کرد ** عاشق شکر و شکرخاییم کرد 4135
  • عاشق آنم که هر آن آن اوست ** عقل و جان جاندار یک مرجان اوست
  • من نلافم ور بلافم همچو آب ** نیست در آتش‌کشی‌ام اضطراب