English    Türkçe    فارسی   

3
4394-4443

  • لیک عشق عاشقان تن زه کند ** عشق معشوقان خوش و فربه کند
  • چون درین دل برق مهر دوست جست ** اندر آن دل دوستی می‌دان که هست 4395
  • در دل تو مهر حق چون شد دوتو ** هست حق را بی گمانی مهر تو
  • هیچ بانگ کف زدن ناید بدر ** از یکی دست تو بی دستی دگر
  • تشنه می‌نالد که ای آب گوار ** آب هم نالد که کو آن آب‌خوار
  • جذب آبست این عطش در جان ما ** ما از آن او و او هم آن ما
  • حکمت حق در قضا و در قدر ** کرد ما را عاشقان همدگر 4400
  • جمله اجزای جهان زان حکم پیش ** جفت جفت و عاشقان جفت خویش
  • هست هر جزوی ز عالم جفت‌خواه ** راست همچون کهربا و برگ کاه
  • آسمان گوید زمین را مرحبا ** با توم چون آهن و آهن‌ربا
  • آسمان مرد و زمین زن در خرد ** هرچه آن انداخت این می‌پرورد
  • چون نماند گرمیش بفرستد او ** چون نماند تری و نم بدهد او 4405
  • برج خاکی خاک ارضی را مدد ** برج آبی تریش اندر دمد
  • برج بادی ابر سوی او برد ** تا بخارات وخم را بر کشد
  • برج آتش گرمی خورشید ازو ** همچو تابه‌ی سرخ ز آتش پشت و رو
  • هست سرگردان فلک اندر زمن ** همچو مردان گرد مکسب بهر زن
  • وین زمین کدبانویها می‌کند ** بر ولادات و رضاعش می‌تند 4410
  • پس زمین و چرخ را دان هوشمند ** چونک کار هوشمندان می‌کنند
  • گر نه از هم این دو دلبر می‌مزند ** پس چرا چون جفت در هم می‌خزند
  • بی زمین کی گل بروید و ارغوان ** پس چه زاید ز آب و تاب آسمان
  • بهر آن میلست در ماده به نر ** تا بود تکمیل کار همدگر
  • میل اندر مرد و زن حق زان نهاد ** تا بقا یابد جهان زین اتحاد 4415
  • میل هر جزوی به جزوی هم نهد ** ز اتحاد هر دو تولیدی زهد
  • شب چنین با روز اندر اعتناق ** مختلف در صورت اما اتفاق
  • روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند ** لیک هر دو یک حقیقت می‌تنند
  • هر یکی خواهان دگر را همچو خویش ** از پی تکمیل فعل و کار خویش
  • زانک بی شب دخل نبود طبع را ** پس چه اندر خرج آرد روزها 4420
  • جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس
  • خاک گوید خاک تن را باز گرد ** ترک جان کن سوی ما آ همچو گرد
  • جنس مایی پیش ما اولیتری ** به که زان تن وا رهی و زان تری
  • گوید آری لیک من پابسته‌ام ** گرچه همچون تو ز هجران خسته‌ام
  • تری تن را بجویند آبها ** کای تری باز آ ز غربت سوی ما
  • گرمی تن را همی‌خواند اثیر ** که ز ناری راه اصل خویش گیر 4425
  • هست هفتاد و دو علت در بدن ** از کششهای عناصر بی رسن
  • علت آید تا بدن را بسکلد ** تا عناصر همدگر را وا هلد
  • چار مرغ‌اند این عناصر بسته‌پا ** مرگ و رنجوری و علت پاگشا
  • پایشان از همدگر چون باز کرد ** مرغ هر عنصر یقین پرواز کرد
  • جذبه‌ی این اصلها و فرعها ** هر دمی رنجی نهد در جسم ما 4430
  • تا که این ترکیبها را بر درد ** مرغ هر جزوی به اصل خود پرد
  • حکمت حق مانع آید زین عجل ** جمعشان دارد بصحت تا اجل
  • گوید ای اجزا اجل مشهود نیست ** پر زدن پیش از اجلتان سود نیست
  • چونک هر جزوی بجوید ارتفاق ** چون بود جان غریب اندر فراق
  • منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کنده‌ی پای باز روح‌اند
  • گوید ای اجزای پست فرشیم ** غربت من تلختر من عرشیم 4435
  • میل تن در سبزه و آب روان ** زان بود که اصل او آمد از آن
  • میل جان اندر حیات و در حی است ** زانک جان لامکان اصل وی است
  • میل جان در حکمتست و در علوم ** میل تن در باغ و راغست و کروم
  • میل جان اندر ترقی و شرف ** میل تن در کسب و اسباب علف
  • میل و عشق آن شرف هم سوی جان ** زین یحب را و یحبون را بدان 4440
  • حاصل آنک هر که او طالب بود ** جان مطلوبش درو راغب بود
  • گر بگویم شرح این بی حد شود ** مثنوی هشتاد تا کاغذ شود
  • آدمی حیوان نباتی و جماد ** هر مرادی عاشق هر بی‌مراد