English    Türkçe    فارسی   

4
1754-1803

  • خود گرفتم مال گم شد میل کو ** سیل اگر بگذشت جای سیل کو
  • چشم تو گر بد سیاه و جان‌فزا ** گر نماند او جان‌فزا ازرق چرا 1755
  • کو نشان پاک‌بازی ای ترش ** بوی لاف کژ همی‌آید خمش
  • صد نشان باشد درون ایثار را ** صد علامت هست نیکوکار را
  • مال در ایثار اگر گردد تلف ** در درون صد زندگی آید خلف
  • در زمین حق زراعت کردنی ** تخمهای پاک آنگه دخل نی
  • گر نروید خوشه از روضات هو ** پس چه واسع باشد ارض الله بگو 1760
  • چونک این ارض فنا بی‌ریع نیست ** چون بود ارض الله آن مستوسعیست
  • این زمین را ریع او خود بی‌حدست ** دانه‌ای را کمترین خود هفصدست
  • حمد گفتی کو نشان حامدون ** نه برونت هست اثر نه اندرون
  • حمد عارف مر خدا را راستست ** که گواه حمد او شد پا و دست
  • از چه تاریک جسمش بر کشید ** وز تک زندان دنیااش خرید 1765
  • اطلس تقوی و نور متلف ** آیت حمدست او را بر کتف
  • وا رهیده از جهان عاریه ** ساکن گلزار و عین جاریه
  • بر سریر سر عالی‌همتش ** مجلس و جا و مقام و رتبتش
  • مقعد صدقی که صدیقان درو ** جمله سر سبزند و شاد و تازه‌رو
  • حمدشان چون حمد گلشن از بهار ** صد نشانی دارد و صد گیر و دار 1770
  • بر بهارش چشمه و نخل و گیاه ** وآن گلستان و نگارستان گواه
  • شاهد شاهد هزاران هر طرف ** در گواهی هم‌چو گوهر بر صدف
  • بوی سر بد بیاید از دمت ** وز سر و رو تابد ای لافی غمت
  • بوشناسانند حاذق در مصاف ** تو به جلدی های هو کم کن گزاف
  • تو ملاف از مشک کان بوی پیاز ** از دم تو می‌کند مکشوف راز 1775
  • گل‌شکر خوردم همی‌گویی و بوی ** می‌زند از سیر که یافه مگوی
  • هست دل ماننده‌ی خانه‌ی کلان ** خانه‌ی دل را نهان همسایگان
  • از شکاف روزن و دیوارها ** مطلع گردند بر اسرار ما
  • از شکافی که ندارد هیچ وهم ** صاحب خانه و ندارد هیچ سهم
  • از نبی بر خوان که دیو و قوم او ** می‌برند از حال انسی خفیه بو 1780
  • از رهی که انس از آن آگاه نیست ** زانک زین محسوس و زین اشباه نیست
  • در میان ناقدان زرقی متن ** با محک ای قلب دون لافی مزن
  • مر محک را ره بود در نقد و قلب ** که خدایش کرد امیر جسم و قلب
  • چون شیاطین با غلیظیهای خویش ** واقف‌اند از سر ما و فکر و کیش
  • مسلکی دارند دزدیده درون ** ما ز دزدیهای ایشان سرنگون 1785
  • دم به دم خبط و زیانی می‌کنند ** صاحب نقب و شکاف روزنند
  • پس چرا جان‌های روشن در جهان ** بی‌خبر باشند از حال نهان
  • در سرایت کمتر از دیوان شدند ** روحها که خیمه بر گردون زدند
  • دیو دزدانه سوی گردون رود ** از شهاب محرق او مطعون شود
  • سرنگون از چرخ زیر افتد چنان ** که شقی در جنگ از زخم سنان 1790
  • آن ز رشک روحهای دل‌پسند ** از فلکشان سرنگون می‌افکنند
  • تو اگر شلی و لنگ و کور و کر ** این گمان بر روحهای مه مبر
  • شرم دار و لاف کم زن جان مکن ** که بسی جاسوس هست آن سوی تن
  • دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق
  • این طبیبان بدن دانش‌ورند ** بر سقام تو ز تو واقف‌ترند
  • تا ز قاروره همی‌بینند حال ** که ندانی تو از آن رو اعتلال 1795
  • هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم ** بو برند از تو بهر گونه سقم
  • پس طبیبان الهی در جهان ** چون ندانند از تو بی‌گفت دهان
  • هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ ** صد سقم بینند در تو بی‌درنگ
  • این طبیبان نوآموزند خود ** که بدین آیاتشان حاجت بود
  • کاملان از دور نامت بشنوند ** تا به قعر باد و بودت در دوند 1800
  • بلک پیش از زادن تو سالها ** دیده باشندت ترا با حالها
  • مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد
  • آن شنیدی داستان بایزید ** که ز حال بوالحسن پیشین چه دید
  • روزی آن سلطان تقوی می‌گذشت ** با مریدان جانب صحرا و دشت