English    Türkçe    فارسی   

4
2372-2421

  • ور تو خوش باشی به کام دوستان ** این جهان بنمایدت چون گلستان
  • ای بسا کس رفته تا شام و عراق ** او ندیده هیچ جز کفر و نفاق
  • وی بسا کس رفته تا هند و هری ** او ندیده جز مگر بیع و شری
  • وی بسا کس رفته ترکستان و چین ** او ندیده هیچ جز مکر و کمین 2375
  • چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو ** جمله‌ی اقلیمها را گو بجو
  • گاو در بغداد آید ناگهان ** بگذرد او زین سران تا آن سران
  • از همه عیش و خوشیها و مزه ** او نبیند جز که قشر خربزه
  • که بود افتاده بر ره یا حشیش ** لایق سیران گاوی یا خریش
  • خشک بر میخ طبیعت چون قدید ** بسته‌ی اسباب جانش لا یزید 2380
  • وان فضای خرق اسباب و علل ** هست ارض الله ای صدر اجل
  • هر زمان مبدل شود چون نقش جان ** نو به نو بیند جهانی در عیان
  • گر بود فردوس و انهار بهشت ** چون فسرده‌ی یک صفت شد گشت زشت
  • بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست چنانک هر پیشه‌ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه‌ورست و بی‌خبری او از آنک وظیفه‌ی او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگر چه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی‌خبری نمی‌خواهیم درین مقام
  • چنبره‌ی دید جهان ادراک تست ** پرده‌ی پاکان حس ناپاک تست
  • مدتی حس را بشو ز آب عیان ** این چنین دان جامه‌شوی صوفیان 2385
  • چون شدی تو پاک پرده بر کند ** جان پاکان خویش بر تو می‌زند
  • جمله عالم گر بود نور و صور ** چشم را باشد از آن خوبی خبر
  • چشم بستی گوش می‌آری به پیش ** تا نمایی زلف و رخساره‌ی به تیش
  • گوش گوید من به صورت نگروم ** صورت ار بانگی زند من بشنوم
  • عالمم من لکی اندر فن خویش ** فن من جز حرف و صوتی نیست بیش 2390
  • هین بیا بینی ببین این خوب را ** نیست در خور بینی این مطلوب را
  • گر بود مشک و گلابی بو برم ** فن من اینست و علم و مخبرم
  • کی ببینم من رخ آن سیم‌ساق ** هین مکن تکلیف ما لیس یطاق
  • باز حس کژ نبیند غیر کژ ** خواه کژ غژ پیش او یا راست غژ
  • چشم احول از یکی دیدن یقین ** دانک معزولست ای خواجه معین 2395
  • تو که فرعونی همه مکری و زرق ** مر مرا از خود نمی‌دانی تو فرق
  • منگر از خود در من ای کژباز تو ** تا یکی تو را نبینی تو دوتو
  • بنگر اندر من ز من یک ساعتی ** تا ورای کون بینی ساحتی
  • وا رهی از تنگی و از ننگ و نام ** عشق اندر عشق بینی والسلام
  • پس بدانی چونک رستی از بدن ** گوش و بینی چشم می‌داند شدن 2400
  • راست گفتست آن شه شیرین‌زبان ** چشم گرد مو به موی عارفان
  • چشم را چشمی نبود اول یقین ** در رحم بود او جنین گوشتین
  • علت دیدن مدان پیه ای پسر ** ورنه خواب اندر ندیدی کس صور
  • آن پری و دیو می‌بیند شبیه ** نیست اندر دیدگاه هر دو پیه
  • نور را با پیه خود نسبت نبود ** نسبتش بخشید خلاق ودود 2405
  • آدمست از خاک کی ماند به خاک ** جنیست از نار بی‌هیچ اشتراک
  • نیست مانندای آتش آن پری ** گر چه اصلش اوست چون می‌بنگری
  • مرغ از بادست و کی ماند به باد ** نامناسب را خدا نسبت به داد
  • نسبت این فرعها با اصلها ** هست بی‌چون ار چه دادش وصلها
  • آدمی چون زاده‌ی خاک هباست ** این پسر را با پدر نسبت کجاست 2410
  • نسبتی گر هست مخفی از خرد ** هست بی‌چون و خرد کی پی برد
  • باد را بی چشم اگر بینش نداد ** فرق چون می‌کرد اندر قوم عاد
  • چون همی دانست مومن از عدو ** چون همی دانست می را از کدو
  • آتش نمرود را گر چشم نیست ** با خلیلش چون تجشم کردنیست
  • گر نبودی نیل را آن نور و دید ** از چه قبطی را ز سبطی می‌گزید 2415
  • گرنه کوه و سنگ با دیدار شد ** پس چرا داود را او یار شد
  • این زمین را گر نبودی چشم جان ** از چه قارون را فرو خورد آنچنان
  • گر نبودی چشم دل حنانه را ** چون بدیدی هجر آن فرزانه را
  • سنگ‌ریزه گر نبودی دیده‌ور ** چون گواهی دادی اندر مشت در
  • ای خرد بر کش تو پر و بالها ** سوره بر خوان زلزلت زلزالها 2420
  • در قیامت این زمین بر نیک و بد ** کی ز نادیده گواهیها دهد