English    Türkçe    فارسی   

4
2635-2684

  • آن تتماجش دهد کین را بگیر ** گر نمی‌خواهی که نوشی زان فطیر 2635
  • آب تتماجش نگیرد طبع باز ** زال بترنجد شود خشمش دراز
  • از غضب شربای سوزان بر سرش ** زن فرو ریزد شود کل مغفرش
  • اشک از آن چشمش فرو ریزد ز سوز ** یاد آرد لطف شاه دل‌فروز
  • زان دو چشم نازنین با دلال ** که ز چهره‌ی شاد دارد صد کمال
  • چشم مازاغش شده پر زخم زاغ ** چشم نیک از چشم بد با درد و داغ 2640
  • چشم دریا بسطتی کز بسط او ** هر دو عالم می‌نماید تار مو
  • گر هزاران چرخ در چشمش رود ** هم‌چو چشمه پیش قلزم گم شود
  • چشم بگذشته ازین محسوسها ** یافته از غیب‌بینی بوسها
  • خود نمی‌یابم یکی گوشی که من ** نکته‌ای گویم از آن چشم حسن
  • می‌چکید آن آب محمود جلیل ** می‌ربودی قطره‌اش را جبرئیل 2645
  • تا بمالد در پر و منقال خویش ** گر دهد دستوریش آن خوب کیش
  • باز گوید خشم کمپیر ار فروخت ** فر و نور و علم و صبرم را نسوخت
  • باز جانم باز صد صورت تند ** زخم بر ناقه نه بر صالح زند
  • صالح از یک‌دم که آرد با شکوه ** صد چنان ناقه بزاید متن کوه
  • دل همی گوید خموش و هوش دار ** ورنه درانید غیرت پود و تار 2650
  • غیرتش را هست صد حلم نهان ** ورنه سوزیدی به یک دم صد جهان
  • نخوت شاهی گرفتش جای پند ** تا دل خود را ز بند پند کند
  • که کنم بار رای هامان مشورت ** کوست پشت ملک و قطب مقدرت
  • مصطفی را رای‌زن صدیق رب ** رای‌زن بوجهل را شد بولهب
  • عرق جنسیت چنانش جذب کرد ** کان نصیحتها به پیشش گشت سرد 2655
  • جنس سوی جنس صد پره پرد ** بر خیالش بندها را بر درد
  • قصه‌ی آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرم‌الله وجهه چاره جست
  • یک زنی آمد به پیش مرتضی ** گفت شد بر ناودان طفلی مرا
  • گرش می‌خوانم نمی‌آید به دست ** ور هلم ترسم که افتد او به پست
  • نیست عاقل تا که دریابد چون ما ** گر بگویم کز خطر سوی من آ
  • هم اشارت را نمی‌داند به دست ** ور بداند نشنود این هم به دست 2660
  • بس نمودم شیر و پستان را بدو ** او همی گرداند از من چشم و رو
  • از برای حق شمایید ای مهان ** دستگیر این جهان و آن جهان
  • زود درمان کن که می‌لرزد دلم ** که بدرد از میوه‌ی دل بسکلم
  • گفت طفلی را بر آور هم به بام ** تا ببیند جنس خود را آن غلام
  • سوی جنس آید سبک زان ناودان ** جنس بر جنس است عاشق جاودان 2665
  • زن چنان کرد و چو دید آن طفل او ** جنس خود خوش خوش بدو ورد آورد
  • سوی بام آمد ز متن ناودان ** جاذب هر جنس را هم جنس دان
  • غژغژان آمد به سوی طفل طفل ** وا رهید او از فتادن سوی سفل
  • زان بود جنس بشر پیغامبران ** تا بجنسیت رهند از ناودان
  • پس بشر فرمود خود را مثلکم ** تا به جنس آیید و کم گردید گم 2670
  • زانک جنسیت عجایب جاذبیست ** جاذبش جنسست هر جا طالبیست
  • عیسی و ادریس بر گردون شدند ** با ملایک چونک هم‌جنس آمدند
  • باز آن هاروت و ماروت از بلند ** جنس تن بودند زان زیر آمدند
  • کافران هم جنس شیطان آمده ** جانشان شاگرد شیطانان شده
  • صد هزاران خوی بد آموخته ** دیده‌های عقل و دل بر دوخته 2675
  • کمترین خوشان به زشتی آن حسد ** آن حسد که گردن ابلیس زد
  • زان سگان آموخته حقد و حسد ** که نخواهد خلق را ملک ابد
  • هر کرا دید او کمال از چپ و راست ** از حسد قولنجش آمد درد خاست
  • زآنک هر بدبخت خرمن‌سوخته ** می‌نخواهد شمع کس افروخته
  • هین کمالی دست آور تا تو هم ** از کمال دیگران نفتی به غم 2680
  • از خدا می‌خواه دفع این حسد ** تا خدایت وا رهاند از جسد
  • مر ترا مشغولیی بخشد درون ** که نپردازی از آن سوی برون
  • جرعه‌ی می را خدا آن می‌دهد ** که بدو مست از دو عالم می‌دهد
  • خاصیت بنهاده در کف حشیش ** کو زمانی می‌رهاند از خودیش