English    Türkçe    فارسی   

4
2686-2735

  • کرد مجنون را ز عشق پوستی ** کو بنشناسد عدو از دوستی
  • صد هزاران این چنین می‌دارد او ** که بر ادراکات تو بگمارد او
  • هست میهای شقاوت نفس را ** که ز ره بیرون برد آن نحس را
  • هست میهای سعادت عقل را ** که بیابد منزل بی‌نقل را
  • خیمه‌ی گردون ز سرمستی خویش ** بر کند زان سو بگیرد راه پیش 2690
  • هین بهر مستی دلا غره مشو ** هست عیسی مست حق خر مست جو
  • این چنین می را بجو زین خنبها ** مستی‌اش نبود ز کوته دنبها
  • زانک هر معشوق چون خنبیست پر ** آن یکی درد و دگر صافی چو در
  • می‌شناسا هین بچش با احتیاط ** تا میی یابی منزه ز اختلاط
  • هر دو مستی می‌دهندت لیک این ** مستی‌ات آرد کشان تا رب دین 2695
  • تا رهی از فکر و وسواس و حیل ** بی عقال این عقل در رقص‌الجمل
  • انبیا چون جنس روحند و ملک ** مر ملک را جذب کردند از فلک
  • باد جنس آتش است و یار او ** که بود آهنگ هر دو بر علو
  • چون ببندی تو سر کوزه‌ی تهی ** در میان حوض یا جویی نهی
  • تا قیامت آن فرو ناید به پست ** که دلش خالیست و در وی باد هست 2700
  • میل بادش چون سوی بالا بود ** ظرف خود را هم سوی بالا کشد
  • باز آن جانها که جنس انبیاست ** سوی‌ایشان کش کشان چون سایه‌هاست
  • زانک عقلش غالبست و بی ز شک ** عقل جنس آمد به خلقت با ملک
  • وان هوای نفس غالب بر عدو ** نفس جنس اسفل آمد شد بدو
  • بود قبطی جنس فرعون ذمیم ** بود سبطی جنس موسی کلیم 2705
  • بود هامان جنس‌تر فرعون را ** برگزیدش برد بر صدر سرا
  • لاجرم از صدر تا قعرش کشید ** که ز جنس دوزخ‌اند آن دو پلید
  • هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور ** هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
  • زانک دوزخ گوید ای مومن تو زود ** برگذر که نورت آتش را ربود
  • بگذر اى مومن كه نورت مىكشد ** آتشم را چون كه دامن مىكشد 2710
  • می‌رمد آن دوزخی از نور هم ** زانک طبع دوزخستش ای صنم
  • دوزخ از مومن گریزد آنچنان ** که گریزد مومن از دوزخ به جان
  • زانک جنس نار نبود نور او ** ضد نار آمد حقیقت نورجو
  • در حدیث آمدی که مومن در دعا ** چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
  • دوزخ از وی هم امان خواهد به جان ** که خدایا دور دارم از فلان 2715
  • جاذبه‌ی جنسیتست اکنون ببین ** که تو جنس کیستی از کفر و دین
  • گر بهامان مایلی هامانیی ** ور به موسی مایلی سبحانیی
  • ور بهر و مایلی انگیخته ** نفس و عقلی هر دوان آمیخته
  • هر دو در جنگند هان و هان بکوش ** تا شود غالب معانی بر نقوش
  • در جهان جنگ شادی این بسست ** که ببینی بر عدو هر دم شکست 2720
  • آن ستیزه‌رو بسختی عاقبت ** گفت با هامان برای مشورت
  • وعده‌های آن کلیم‌الله را ** گفت و محرم ساخت آن گمراه را
  • مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام
  • گفت با هامان چون تنهااش بدید ** جست هامان و گریبان را درید
  • بانگها زد گریه‌ها کرد آن لعین ** کوفت دستار و کله را بر زمین
  • که چگونه گفت اندر روی شاه ** این چنین گستاخ آن حرف تباه 2725
  • جمله عالم را مسخر کرده تو ** کار را با بخت چون زر کرده تو
  • از مشارق وز مغارب بی‌لجاج ** سوی تو آرند سلطانان خراج
  • پادشاهان لب همی مالند شاد ** بر ستانه‌ی خاک تو این کیقباد
  • اسپ یاغی چون ببیند اسپ ما ** رو بگرداند گریزد بی عصا
  • تاکنون معبود و مسجود جهان ** بوده‌ای گردی کمینه‌ی بندگان 2730
  • در هزار آتش شدن زین خوشترست ** که خداوندی شود بنده‌پرست
  • نه بکش اول مرا ای شاه چین ** تا نبیند چشم من بر شاه این
  • خسروا اول مرا گردن بزن ** تا نبیند این مذلت چشم من
  • خود نبودست و مبادا این چنین ** که زمین گردون شود گردون زمین
  • بندگان‌مان خواجه‌تاش ما شوند ** بی‌دلان‌مان دلخراش ما شوند 2735