English    Türkçe    فارسی   

4
2962-3011

  • غیر شه را بهر آن لا کرده‌ام ** که به سوی شه تولا کرده‌ام
  • گر ببرد او به قهر خود سرم ** شاه بخشد شصت جان دیگرم
  • کار من سربازی و بی‌خویشی است ** کار شاهنشاه من سربخشی است
  • فخر آن سر که کف شاهش برد ** ننگ آن سر کو به غیری سر برد 2965
  • شب که شاه از قهر در قیرش کشید ** ننگ دارد از هزاران روز عید
  • خود طواف آنک او شه‌بین بود ** فوق قهر و لطف و کفر و دین بود
  • زان نیامد یک عبارت در جهان ** که نهانست و نهانست و نهان
  • زانک این اسما و الفاظ حمید ** از گلابه‌ی آدمی آمد پدید
  • علم الاسما بد آدم را امام ** لیک نه اندر لباس عین و لام 2970
  • چون نهاد از آب و گل بر سر کلاه ** گشت آن اسمای جانی روسیاه
  • که نقاب حرف و دم در خود کشید ** تا شود بر آب و گل معنی پدید
  • گرچه از یک وجه منطق کاشف است ** لیک از ده وجه پرده و مکنف است
  • گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا
  • من خلیل وقتم و او جبرئیل ** من نخواهم در بلا او را دلیل
  • او ادب ناموخت از جبریل راد ** که بپرسید از خیل حق مراد 2975
  • که مرادت هست تا یاری کنم ** ورنه بگریزم سبکباری کنم
  • گفت ابراهیم نی رو از میان ** واسطه زحمت بود بعد العیان
  • بهر این دنیاست مرسل رابطه ** مومنان را زانک هست او واسطه
  • هر دل ار سامع بدی وحی نهان ** حرف و صوتی کی بدی اندر جهان
  • گرچه او محو حقست و بی‌سرست ** لیک کار من از آن نازکترست 2980
  • کرده‌ی او کرده‌ی شاهست لیک ** پیش ضعفم بد نماینده‌ست نیک
  • آنچ عین لطف باشد بر عوام ** قهر شد بر نازنینان کرام
  • بس بلا و رنج می‌باید کشید ** عامه را تا فرق را توانند دید
  • کین حروف واسطه ای یار غار ** پیش واصل خار باشد خار خار
  • بس بلا و رنج بایست و وقوف ** تا رهد آن روح صافی از حروف 2985
  • لیک بعضی زین صدا کرتر شدند ** باز بعضی صافی و برتر شدند
  • هم‌چو آب نیل آمد این بلا ** سعد را آبست و خون بر اشقیا
  • هر که پایان‌بین‌تر او مسعودتر ** جدتر او کارد که افزون دید بر
  • زانک داند کین جهان کاشتن ** هست بهر محشر و برداشتن
  • هیچ عقدی بهر عین خود نبود ** بلک از بهر مقام ربح و سود 2990
  • هیچ نبود منکری گر بنگری ** منکری‌اش بهر عین منکری
  • بل برای قهر خصم اندر حسد ** یا فزونی جستن و اظهار خود
  • وآن فزونی هم پی طمع دگر ** بی‌معانی چاشنی ندهد صور
  • زان همی‌پرسی چرا این می‌کنی ** که صور زیتست و معنی روشنی
  • ورنه این گفتن چرا از بهر چیست ** چونک صورت بهر عین صورتیست 2995
  • این چرا گفتن سال از فایده‌ست ** جز برای این چرا گفتن بدست
  • از چه رو فایده‌ی جویی ای امین ** چون بود فایده این خود همین
  • پس نقوش آسمان و اهل زمین ** نیست حکمت کان بود بهر همین
  • گر حکیمی نیست این ترتیب چیست ** ور حکیمی هست چون فعلش تهیست
  • کس نسازد نقش گرمابه و خضاب ** جز پی قصد صواب و ناصواب 3000
  • مطالبه کردن موسی علیه‌السلام حضرت را کی خلقت خلقا اهلکتهم و جواب آمدن
  • گفت موسی ای خداوند حساب ** نقش کردی باز چون کردی خراب
  • نر و ماده نقش کردی جان‌فزا ** وانگهان ویران کنی این را چرا
  • گفت حق دانم که این پرسش ترا ** نیست از انکار و غفلت وز هوا
  • ورنه تادیب و عتابت کردمی ** بهر این پرسش ترا آزردمی
  • لیک می‌خواهی که در افعال ما ** باز جویی حکمت و سر بقا 3005
  • تا از آن واقف کنی مر عام را ** پخته گردانی بدین هر خام را
  • قاصدا سایل شدی در کاشفی ** بر عوام ار چه که تو زان واقفی
  • زآنک نیم علم آمد این سال ** هر برونی را نباشد آن مجال
  • هم سال از علم خیزد هم جواب ** هم‌چنانک خار و گل از خاک و آب
  • هم ضلال از علم خیزد هم هدی ** هم‌چنانک تلخ و شیرین از ندا 3010
  • ز آشنایی خیزد این بغض و ولا ** وز غذای خویش بود سقم و قوی