English    Türkçe    فارسی   

4
3150-3199

  • تا به سالی بود شه‌زاده اسیر ** بوسه‌جایش نعل کفش گنده پیر 3150
  • صحبت کمپیر او را می‌درود ** تا ز کاهش نیم‌جانی مانده بود
  • دیگران از ضعف وی با درد سر ** او ز سکر سحر از خود بی‌خبر
  • این جهان بر شاه چون زندان شده ** وین پسر بر گریه‌شان خندان شده
  • شاه بس بیچاره شد در برد و مات ** روز و شب می‌کرد قربان و زکات
  • زانک هر چاره که می‌کرد آن پدر ** عشق کمپیرک همی‌شد بیشتر 3155
  • پس یقین گشتش که مطلق آن سریست ** چاره او را بعد از این لابه گریست
  • سجده می‌کرد او که هم فرمان تراست ** غیر حق بر ملک حق فرمان کراست
  • لیک این مسکین همی‌سوزد چو عود ** دست گیرش ای رحیم و ای ودود
  • تا ز یا رب یا رب و افغان شاه ** ساحری استاد پیش آمد ز راه
  • مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی
  • او شنیده بود از دور این خبر ** که اسیر پیرزن گشت آن پسر 3160
  • کان عجوزه بود اندر جادوی ** بی‌نظیر و آمن از مثل و دوی
  • دست بر بالای دستست ای فتی ** در فن و در زور تا ذات خدا
  • منتهای دستها دست خداست ** بحر بی‌شک منتهای سیلهاست
  • هم ازو گیرند مایه ابرها ** هم بدو باشد نهایت سیل را
  • گفت شاهش کین پسر از دست رفت ** گفت اینک آمدم درمان زفت 3165
  • نیست همتا زال را زین ساحران ** جز من داهی رسیده زان کران
  • چون کف موسی به امر کردگار ** نک برآرم من ز سحر او دمار
  • که مرا این علم آمد زان طرف ** نه ز شاگردی سحر مستخف
  • آمدم تا بر گشایم سحر او ** تا نماند شاه‌زاده زردرو
  • سوی گورستان برو وقت سحور ** پهلوی دیوار هست اسپید گور 3170
  • سوی قبله باز کاو آنجای را ** تا ببینی قدرت و صنع خدا
  • بس درازست این حکایت تو ملول ** زبده را گویم رها کردم فضول
  • آن گره‌های گران را بر گشاد ** پس ز محنت پور شه را راه داد
  • آن پسر با خویش آمد شد دوان ** سوی تخت شاه با صد امتحان
  • سجده کرد و بر زمین می‌زد ذقن ** در بغل کرده پسر تیغ و کفن 3175
  • شاه آیین بست و اهل شهر شاد ** وآن عروس ناامید بی‌مراد
  • عالم از سر زنده گشت و پر فروز ** ای عجب آن روز روز امروز روز
  • یک عروسی کرد شاه او را چنان ** که جلاب قند بد پیش سگان
  • جادوی کمپیر از غصه بمرد ** روی و خوی زشت فا مالک سپرد
  • شاه‌زاده در تعجب مانده بود ** کز من او عقل و نظر چون در ربود 3180
  • نو عروسی دید هم‌چون ماه حسن ** که همی زد بر ملیحان راه حسن
  • گشت بیهوش و برو اندر فتاد ** تا سه روز از جسم وی گم شد فاد
  • سه شبان روز او ز خود بیهوش گشت ** تا که خلق از غشی او پر جوش گشت
  • از گلاب و از علاج آمد به خود ** اندک اندک فهم گشتش نیک و بد
  • بعد سالی گفت شاهش در سخن ** کای پسر یاد آر از آن یار کهن 3185
  • یاد آور زان ضجیع و زان فراش ** تا بدین حد بی‌وفا و مر مباش
  • گفت رو من یافتم دار السرور ** وا رهیدم از چه دار الغرور
  • هم‌چنان باشد چو مومن راه یافت ** سوی نور حق ز ظلمت روی تافت
  • در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفه‌ی خداست پدرش آدم صفی خلیفه‌ی حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده
  • ای برادر دانک شه‌زاده توی ** در جهان کهنه زاده از نوی
  • کابلی جادو این دنیاست کو ** کرد مردان را اسیر رنگ و بو 3190
  • چون در افکندت دریغ آلوده روذ ** دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ
  • تا رهی زین جادوی و زین قلق ** استعاذت خواه از رب الفلق
  • زان نبی دنیات را سحاره خواند ** کو به افسون خلق را در چه نشاند
  • هین فسون گرم دارد گنده پیر ** کرده شاهان را دم گرمش اسیر
  • در درون سینه نفاثات اوست ** عقده‌های سحر را اثبات اوست 3195
  • ساحره‌ی دنیا قوی دانا زنیست ** حل سحر او به پای عامه نیست
  • ور گشادی عقد او را عقلها ** انبیا را کی فرستادی خدا
  • هین طلب کن خوش‌دمی عقده‌گشا ** رازدان یفعل الله ما یشا
  • هم‌چو ماهی بسته است او به شست ** شاه زاده ماند سالی و تو شصت