English    Türkçe    فارسی   

4
3191-3240

  • چون در افکندت دریغ آلوده روذ ** دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ
  • تا رهی زین جادوی و زین قلق ** استعاذت خواه از رب الفلق
  • زان نبی دنیات را سحاره خواند ** کو به افسون خلق را در چه نشاند
  • هین فسون گرم دارد گنده پیر ** کرده شاهان را دم گرمش اسیر
  • در درون سینه نفاثات اوست ** عقده‌های سحر را اثبات اوست 3195
  • ساحره‌ی دنیا قوی دانا زنیست ** حل سحر او به پای عامه نیست
  • ور گشادی عقد او را عقلها ** انبیا را کی فرستادی خدا
  • هین طلب کن خوش‌دمی عقده‌گشا ** رازدان یفعل الله ما یشا
  • هم‌چو ماهی بسته است او به شست ** شاه زاده ماند سالی و تو شصت
  • شصت سال از شست او در محنتی ** نه خوشی نه بر طریق سنتی 3200
  • فاسقی بدبخت نه دنیات خوب ** نه رهیده از وبال و از ذنوب
  • نفخ او این عقده‌ها را سخت کرد ** پس طلب کن نفخه‌ی خلاق فرد
  • تا نفخت فیه من روحی ترا ** وا رهاند زین و گوید برتر آ
  • جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر ** نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر
  • رحمت او سابقست از قهر او ** سابقی خواهی برو سابق بجو 3205
  • تا رسی اندر نفوس زوجت ** کای شه مسحور اینک مخرجت
  • با وجود زال ناید انحلال ** در شبیکه و در بر آن پر دلال
  • نه بگفتست آن سراج امتان ** این جهان و آن جهان را ضرتان
  • پس وصال این فراق آن بود ** صحت این تن سقام جان بود
  • سخت می‌آید فراق این ممر ** پس فراق آن مقر دان سخت‌تر 3210
  • چون فراق نقش سخت آید ترا ** تا چه سخت آید ز نقاشش جدا
  • ای که صبرت نیست از دنیای دون ** چونت صبرست از خدا ای دوست چون
  • چونک صبرت نیست زین آب سیاه ** چون صبوری داری از چشمه‌ی اله
  • چونک بی این شرب کم داری سکون ** چون ز ابراری جدا وز یشربون
  • گر ببینی یک نفس حسن ودود ** اندر آتش افکنی جان و وجود 3215
  • جیفه بینی بعد از آن این شرب را ** چون ببینی کر و فر قرب را
  • هم‌چو شه‌زاده رسی در یار خویش ** پس برون آری ز پا تو خار خویش
  • جهد کن در بی‌خودی خود را بیاب ** زودتر والله اعلم بالصواب
  • هر زمانی هین مشو با خویش جفت ** هر زمان چون خر در آب و گل میفت
  • از قصور چشم باشد آن عثار ** که نبیند شیب و بالا کور وار 3220
  • بوی پیراهان یوسف کن سند ** زانک بویش چشم روشن می‌کند
  • صورت پنهان و آن نور جبین ** کرده چشم انبیا را دوربین
  • نور آن رخسار برهاند ز نار ** هین مشو قانع به نور مستعار
  • چشم را این نور حالی‌بین کند ** جسم و عقل و روح را گرگین کند
  • صورتش نورست و در تحقیق نار ** گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار 3225
  • دم به دم در رو فتد هر جا رود ** دیده و جانی که حالی‌بین بود
  • دور بیند دوربین بی‌هنر ** هم‌چنانک دور دیدن خواب در
  • خفته باشی بر لب جو خشک‌لب ** می‌دوی سوی سراب اندر طلب
  • دور می‌بینی سراب و می‌دوی ** عاشق آن بینش خود می‌شوی
  • می‌زنی در خواب با یاران تو لاف ** که منم بینادل و پرده‌شکاف 3230
  • نک بدان سو آب دیدم هین شتاب ** تا رویم آنجا و آن باشد سراب
  • هر قدم زین آب تازی دورتر ** دو دوان سوی سراب با غرر
  • عین آن عزمت حجاب این شده ** که به تو پیوسته است و آمده
  • بس کسا عزمی به جایی می‌کند ** از مقامی کان غرض در وی بود
  • دید و لاف خفته می‌ناید به کار ** جز خیالی نیست دست از وی بدار 3235
  • خوابناکی لیک هم بر راه خسپ ** الله الله بر ره الله خسپ
  • تا بود که سالکی بر تو زند ** از خیالات نعاست بر کند
  • خفته را گر فکر گردد هم‌چو موی ** او از آن دقت نیابد راه کوی
  • فکر خفته گر دوتا و گر سه‌تاست ** هم خطا اندر خطا اندر خطاست
  • موج بر وی می‌زند بی‌احتراز ** خفته پویان در بیابان دراز 3240