English    Türkçe    فارسی   

4
546-595

  • قهر او را ضد لطفش کم شمر ** اتحاد هر دو بین اندر اثر
  • یک زمان چون خاک سبزت می‌کند ** یک زمان پر باد و گبزت می‌کند
  • جسم عارف را دهد وصف جماد ** تا برو روید گل و نسرین شاد
  • لیک او بیند نبیند غیر او ** جز به مغز پاک ندهد خلد بو
  • مغز را خالی کن از انکار یار ** تا که ریحان یابد از گلزار یار 550
  • تا بیابی بوی خلد از یار من ** چون محمد بوی رحمن از یمن
  • در صف معراجیان گر بیستی ** چون براقت بر کشاند نیستی
  • نه چو معراج زمینی تا قمر ** بلک چون معراج کلکی تا شکر
  • نه چو معراج بخاری تا سما ** بل چو معراج جنینی تا نهی
  • خوش براقی گشت خنگ نیستی ** سوی هستی آردت گر نیستی 555
  • کوه و دریاها سمش مس می‌کند ** تا جهان حس را پس می‌کند
  • پا بکش در کشتی و می‌رو روان ** چون سوی معشوق جان جان روان
  • دست نه و پای نه رو تا قدم ** آن چنانک تاخت جانها از عدم
  • بردریدی در سخن پرده‌ی قیاس ** گر نبودی سمع سامع را نعاس
  • ای فلک بر گفت او گوهر ببار ** از جهان او جهانا شرم دار 560
  • گر بباری گوهرت صد تا شود ** جامدت بیننده و گویا شود
  • پس نثاری کرده باشی بهر خود ** چونک هر سرمایه‌ی تو صد شود
  • قصه‌ی هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام
  • هدیه‌ی بلقیس چل استر بدست ** بار آنها جمله خشت زر بدست
  • چون به صحرای سلیمانی رسید ** فرش آن را جمله زر پخته دید
  • بر سر زر تا چهل منزل براند ** تا که زر را در نظر آبی نماند 565
  • بارها گفتند زر را وا بریم ** سوی مخزن ما چه بیگار اندریم
  • عرصه‌ای کش خاک زر ده دهیست ** زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست
  • ای ببرده عقل هدیه تا اله ** عقل آنجا کمترست از خاک راه
  • چون کساد هدیه آنجا شد پدید ** شرمساریشان همی واپس کشید
  • باز گفتند ار کساد و ار روا ** چیست بر ما بنده فرمانیم ما 570
  • گر زر و گر خاک ما را بردنیست ** امر فرمان‌ده به جا آوردنیست
  • گر بفرمایند که واپس برید ** هم به فرمان تحفه را باز آورید
  • خنده‌ش آمد چون سلیمان آن بدید ** کز شما من کی طلب کردم ثرید
  • من نمی‌گویم مرا هدیه دهید ** بلک گفتم لایق هدیه شوید
  • که مرا از غیب نادر هدیه‌هاست ** که بشر آن را نیارد نیز خواست 575
  • می‌پرستید اختری کو زر کند ** رو باو آرید کو اختر کند
  • می‌پرستید آفتاب چرخ را ** خوار کرده جان عالی‌نرخ را
  • آفتاب از امر حق طباخ ماست ** ابلهی باشد که گوییم او خداست
  • آفتابت گر بگیرد چون کنی ** آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی
  • نه به درگاه خدا آری صداع ** که سیاهی را ببر وا ده شعاع 580
  • گر کشندت نیم‌شب خورشید کو ** تا بنالی یا امان خواهی ازو
  • حادثات اغلب به شب واقع شود ** وان زمان معبود تو غایب بود
  • سوی حق گر راستانه خم شوی ** وا رهی از اختران محرم شوی
  • چون شوی محرم گشایم با تو لب ** تا ببینی آفتابی نیم‌شب
  • جز روان پاک او را شرق نه ** در طلوعش روز و شب را فرق نه 585
  • روز آن باشد که او شارق شود ** شب نماند شب چو او بارق شود
  • چون نماید ذره پیش آفتاب ** هم‌چنانست آفتاب اندر لباب
  • آفتابی را که رخشان می‌شود ** دیده پیشش کند و حیران می‌شود
  • هم‌چو ذره بینیش در نور عرش ** پیش نور بی حد موفور عرش
  • خوار و مسکین بینی او را بی‌قرار ** دیده را قوت شده از کردگار 590
  • کیمیایی که ازو یک ماثری ** بر دخان افتاد گشت آن اختری
  • نادر اکسیری که از وی نیم تاب ** بر ظلامی زد به گردش آفتاب
  • بوالعجب میناگری کز یک عمل ** بست چندین خاصیت را بر زحل
  • باقی اخترها و گوهرهای جان ** هم برین مقیاس ای طالب بدان
  • دیده‌ی حسی زبون آفتاب ** دیده‌ی ربانیی جو و بیاب 595