English    Türkçe    فارسی   

4
694-743

  • خود ضمیرم را همی‌دانست او ** زانک سمعش داشت نور از شمع هو
  • بود پیشش سر هر اندیشه‌ای ** چون چراغی در درون شیشه‌ای 695
  • هیچ پنهان می‌نشد از وی ضمیر ** بود بر مضمون دلها او امیر
  • پس همی منگید با خود زیر لب ** در جواب فکرتم آن بوالعجب
  • که چنین اندیشی از بهر ملوک ** کیف تلقی الرزق ان لم یرزقوک
  • من نمی‌کردم سخن را فهم لیک ** بر دلم می‌زد عتابش نیک نیک
  • سوی من آمد به هیبت هم‌چو شیر ** تنگ هیزم را ز خود بنهاد زیر 700
  • پرتو حالی که او هیزم نهاد ** لرزه بر هر هفت عضو من فتاد
  • گفت یا رب گر ترا خاصان هی‌اند ** که مبارک‌دعوت و فرخ‌پی‌اند
  • لطف تو خواهم که میناگر شود ** این زمان این تنگ هیزم زر شود
  • در زمان دیدم که زر شد هیزمش ** هم‌چو آتش بر زمین می‌تافت خوش
  • من در آن بی‌خود شدم تا دیرگه ** چونک با خویش آمدم من از وله 705
  • بعد از آن گفت ای خداگر آن کبار ** بس غیورند و گریزان ز اشتهار
  • باز این را بند هیزم ساز زود ** بی‌توقف هم بر آن حالی که بود
  • در زمان هیزم شد آن اغصان زر ** مست شد در کار او عقل و نظر
  • بعد از آن برداشت هیزم را و رفت ** سوی شهر از پیش من او تیز و تفت
  • خواستم تا در پی آن شه روم ** پرسم از وی مشکلات و بشنوم 710
  • بسته کرد آن هیبت او مر مرا ** پیش خاصان ره نباشد عامه را
  • ور کسی را ره شود گو سر فشان ** کان بود از رحمت و از جذبشان
  • پس غنیمت دار آن توفیق را ** چون بیابی صحبت صدیق را
  • نه چو آن ابله که یابد قرب شاه ** سهل و آسان در فتد آن دم ز راه
  • چون ز قربانی دهندش بیشتر ** پس بگوید ران گاوست این مگر 715
  • نیست این از ران گاو ای مفتری ** ران گاوت می‌نماید از خری
  • بذل شاهانه‌ست این بی رشوتی ** بخشش محضست این از رحمتی
  • تحریض سلیمان علیه‌السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان
  • هم‌چنان که شه سلیمان در نبرد ** جذب خیل و لشکر بلقیس کرد
  • که بیایید ای عزیزان زود زود ** که برآمد موجها از بحر جود
  • سوی ساحل می‌فشاند بی‌خطر ** جوش موجش هر زمانی صد گهر 720
  • الصلا گفتیم ای اهل رشاد ** کین زمان رضوان در جنت گشاد
  • پس سلیمان گفت ای پیکان روید ** سوی بلقیس و بدین دین بگروید
  • پس بگوییدش بیا اینجا تمام ** زود که ان الله یدعوا بالسلام
  • هین بیا ای طالب دولت شتاب ** که فتوحست این زمان و فتح باب
  • ای که تو طالب نه‌ای تو هم بیا ** تا طلب یابی ازین یار وفا 725
  • سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان
  • ملک برهم زن تو ادهم‌وار زود ** تا بیابی هم‌چو او ملک خلود
  • خفته بود آن شه شبانه بر سریر ** حارسان بر بام اندر دار و گیر
  • قصد شه از حارسان آن هم نبود ** که کند زان دفع دزدان و رنود
  • او همی دانست که آن کو عادلست ** فارغست از واقعه آمن دلست
  • عدل باشد پاسبان گامها ** نه به شب چوبک‌زنان بر بامها 730
  • لیک بد مقصودش از بانگ رباب ** هم‌چو مشتاقان خیال آن خطاب
  • ناله‌ی سرنا و تهدید دهل ** چیزکی ماند بدان ناقور کل
  • پس حکیمان گفته‌اند این لحنها ** از دوار چرخ بگرفتیم ما
  • بانگ گردشهای چرخست این که خلق ** می‌سرایندش به طنبور و به حلق
  • مومنان گویند که آثار بهشت ** نغز گردانید هر آواز زشت 735
  • ما همه اجزای آدم بوده‌ایم ** در بهشت آن لحنها بشنوده‌ایم
  • گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی ** یادمان آمد از آنها چیزکی
  • لیک چون آمیخت با خاک کرب ** کی دهند این زیر و آن بم آن طرب
  • آب چون آمیخت با بول و کمیز ** گشت ز آمیزش مزاجش تلخ و تیز
  • چیزکی از آب هستش در جسد ** بول گیرش آتشی را می‌کشد 740
  • گر نجس شد آب این طبعش بماند ** که آتش غم را به طبع خود نشاند
  • پس غدای عاشقان آمد سماع ** که درو باشد خیال اجتماع
  • قوتی گیرد خیالات ضمیر ** بلک صورت گردد از بانگ و صفیر