English    Türkçe    فارسی   

5
1133-1182

  • مردمان را دور کرد از گرد وی  ** شه لطیفی بود و نرمی ورد وی 
  • پس نشاندش باز پرسیدش ز جا  ** که کجا داری معاش و ملتجی 
  • گفت ای شه هستم از دار السلام  ** آمده از ره درین دار الملام  1135
  • نه مرا خانه‌ست و نه یک همنشین  ** خانه کی کردست ماهی در زمین 
  • باز شه از روی لاغش گفت باز  ** که چه خوردی و چه داری چاشت‌ساز 
  • اشتهی داری چه خوردی بامداد  ** که چنین سرمستی و پر لاف و باد 
  • گفت اگر نانم بدی خشک و طری  ** کی کنیمی دعوی پیغامبری 
  • دعوی پیغامبری با این گروه  ** هم‌چنان باشد که دل جستن ز کوه  1140
  • کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست  ** فهم و ضبط نکته‌ی مشکل نجست 
  • هر چه گویی باز گوید که همان  ** می‌کند افسوس چون مستهزیان 
  • از کجا این قوم و پیغام از کجا  ** از جمادی جان کرا باشد رجا 
  • گر تو پیغام زنی آری و زر  ** پیش تو بنهند جمله سیم و سر 
  • که فلان جا شاهدی می‌خواندت  ** عاشق آمد بر تو او می‌داندت  1145
  • ور تو پیغام خدا آری چو شهد  ** که بیا سوی خدا ای نیک‌عهد 
  • از جهان مرگ سوی برگ رو  ** چون بقا ممکن بود فانی مشو 
  • قصد خون تو کنند و قصد سر  ** نه از برای حمیت دین و هنر 
  • سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان می‌خوانند و با آب حیات ابدی 
  • بلک از چفسیدگی در خان و مان  ** تلخشان آید شنیدن این بیان 
  • خرقه‌ای بر ریش خر چفسید سخت  ** چونک خواهی بر کنی زو لخت لخت  1150
  • جفته اندازد یقین آن خر ز درد  ** حبذا آن کس کزو پرهیز کرد 
  • خاصه پنجه ریش و هر جا خرقه‌ای  ** بر سرش چفسیده در نم غرقه‌ای 
  • خان و مان چون خرقه و این حرص‌ریش  ** حرص هر که بیش باشد ریش بیش 
  • خان و مان چغد ویرانست و بس  ** نشنود اوصاف بغداد و طبس 
  • گر بیاید باز سلطانی ز راه  ** صد خبر آرد بدین چغدان ز شاه  1155
  • شرح دارالملک و باغستان و جو  ** پس برو افسوس دارد صد عدو 
  • که چه باز آورد افسانه‌ی کهن  ** کز گزاف و لاف می‌بافد سخن 
  • کهنه ایشانند و پوسیده‌ی ابد  ** ورنه آن دم کهنه را نو می‌کند 
  • مردگان کهنه را جان می‌دهد  ** تاج عقل و نور ایمان می‌دهد 
  • دل مدزد از دلربای روح‌بخش  ** که سوارت می‌کند بر پشت رخش  1160
  • سر مدزد از سر فراز تاج‌ده  ** کو ز پای دل گشاید صد گره 
  • با کی گویم در همه ده زنده کو  ** سوی آب زندگی پوینده کو 
  • تو به یک خواری گریزانی ز عشق  ** تو به جز نامی چه می‌دانی ز عشق 
  • عشق را صد ناز و استکبار هست  ** عشق با صد ناز می‌آید به دست 
  • عشق چون وافیست وافی می‌خرد  ** در حریف بی‌وفا می‌ننگرد  1165
  • چون درختست آدمی و بیخ عهد  ** بیخ را تیمار می‌باید به جهد 
  • عهد فاسد بیخ پوسیده بود  ** وز ثمار و لطف ببریده بود 
  • شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود  ** با فساد بیخ سبزی نیست سود 
  • ور ندارد برگ سبز و بیخ هست  ** عاقبت بیرون کند صد برگ دست 
  • تو مشو غره به علمش عهد جو  ** علم چون قشرست و عهدش مغز او  1170
  • در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد هم‌چون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد ارایت الذی ینهی عبدا اذا صلی 
  • وافیان را چون ببینی کرده سود  ** تو چو شیطانی شوی آنجا حسود 
  • هرکرا باشد مزاج و طبع سست  ** او نخواهد هیچ کس را تن‌درست 
  • گر نخواهی رشک ابلیسی بیا  ** از در دعوی به درگاه وفا 
  • چون وفاات نیست باری دم مزن  ** که سخن دعویست اغلب ما و من 
  • این سخن در سینه دخل مغزهاست  ** در خموشی مغز جان را صد نماست  1175
  • چون بیامد در زبان شد خرج مغز  ** خرج کم کن تا بماند مغز نغز 
  • مرد کم گوینده را فکرست زفت  ** قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت 
  • پوست افزون بود لاغر بود مغز  ** پوست لاغر شد چو کامل گشت و نغز 
  • بنگر این هر سه ز خامی رسته را  ** جوز را و لوز را و پسته را 
  • هر که او عصیان کند شیطان شود  ** که حسود دولت نیکان شود  1180
  • چونک در عهد خدا کردی وفا  ** از کرم عهدت نگه دارد خدا 
  • از وفای حق تو بسته دیده‌ای  ** اذکروا اذکرکم نشنیده‌ای