English    Türkçe    فارسی   

5
2134-2183

  • گفت ای شه جملگی فرمان تراست  ** با وجود آفتاب اختر فناست 
  • زهره کی بود یا عطارد یا شهاب  ** کو برون آید به پیش آفتاب  2135
  • گر ز دلق و پوستین بگذشتمی  ** کی چنین تخم ملامت کشتمی 
  • قفل کردن بر در حجره چه بود  ** در میان صد خیالیی حسود 
  • دست در کرده درون آب جو  ** هر یکی زیشان کلوخ خشک‌جو 
  • پس کلوخ خشک در جو کی بود  ** ماهیی با آب عاصی کی شود 
  • بر من مسکین جفا دارند ظن  ** که وفا را شرم می‌آید ز من  2140
  • گر نبودی زحمت نامحرمی  ** چند حرفی از وفا واگفتمی 
  • چون جهانی شبهت و اشکال‌جوست  ** حرف می‌رانیم ما بیرون پوست 
  • گر تو خود را بشکنی مغزی شوی  ** داستان مغز نغزی بشنوی 
  • جوز را در پوستها آوازهاست  ** مغز و روغن را خود آوازی کجاست 
  • دارد آوازی نه اندر خورد گوش  ** هست آوازش نهان در گوش نوش  2145
  • گرنه خوش‌آوازی مغزی بود  ** ژغژغ آواز قشری کی شنود 
  • ژغژغ آن زان تحمل می‌کنی  ** تا که خاموشانه بر مغزی زنی 
  • چند گاهی بی‌لب و بی‌گوش شو  ** وانگهان چون لب حریف نوش شو 
  • چند گفتی نظم و نثر و راز فاش  ** خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش 
  • حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم 
  • چند پختی تلخ و تیز و شورگز  ** این یکی بار امتحان شیرین بپز  2150
  • آن یکی را در قیامت ز انتباه  ** در کف آید نامه‌ی عصیان سیاه 
  • سرسیه چون نامه‌های تعزیه  ** پر معاصی متن نامه و حاشیه 
  • جمله فسق و معصیت بد یک سری  ** هم‌چو دارالحرب پر از کافری 
  • آنچنان نامه‌ی پلید پر وبال  ** در یمین ناید درآید در شمال 
  • خود همین‌جا نامه‌ی خود را ببین  ** دست چپ را شاید آن یا در یمین  2155
  • موزه‌ی چپ کفش چپ هم در دکان  ** آن چپ دانیش پیش از امتحان 
  • چون نباشی راست می‌دان که چپی  ** هست پیدا نعره‌ی شیر و کپی 
  • آنک گل را شاهد و خوش‌بو کند  ** هر چپی را راست فضل او کند 
  • هر شمالی را یمینی او دهد  ** بحر را ماء معینی او دهد 
  • گر چپی با حضرت او راست باش  ** تا ببینی دست‌برد لطفهاش  2160
  • تو روا داری که این نامه‌ی مهین  ** بگذرد از چپ در آید در یمین 
  • این چنین نامه که پرظلم و جفاست  ** کی بود خود درخور اندر دست راست 
  • در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره 
  • زاهدی را یک زنی بد بس غیور  ** هم بد او را یک کنیزک هم‌چو حور 
  • زان ز غیرت پاس شوهر داشتی  ** با کنیزک خلوتش نگذاشتی 
  • مدتی زن شد مراقب هر دو را  ** تاکشان فرصت نیفتد در خلا  2165
  • تا در آمد حکم و تقدیر اله  ** عقل حارس خیره‌سر گشت و تباه 
  • حکم و تقدیرش چو آید بی‌وقوف  ** عقل کی بود در قمر افتد خسوف 
  • بود در حمام آن زن ناگهان  ** یادش آمد طشت و در خانه بد آن 
  • با کنیزک گفت رو هین مرغ‌وار  ** طشت سیمین را ز خانه‌ی ما بیار 
  • آن کنیزک زنده شد چون این شنید  ** که به خواجه این زمان خواهد رسید  2170
  • خواجه در خانه‌ست و خلوت این زمان  ** پس دوان شد سوی خانه شادمان 
  • عشق شش ساله کنیزک را بد این  ** که بیابد خواجه را خلوت چنین 
  • گشت پران جانب خانه شتافت  ** خواجه را در خانه در خلوت بیافت 
  • هر دو عاشق را چنان شهوت ربود  ** که احتیاط و یاد در بستن نبود 
  • هر دو با هم در خزیدند از نشاط  ** جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط  2175
  • یاد آمد در زمان زن را که من  ** چون فرستادم ورا سوی وطن 
  • پنبه در آتش نهادم من به خویش  ** اندر افکندم قج نر را به میش 
  • گل فرو شست از سر و بی‌جان دوید  ** در پی او رفت و چادر می‌کشید 
  • آن ز عشق جان دوید و این ز بیم  ** عشق کو و بیم کو فرقی عظیم 
  • سیر عارف هر دمی تا تخت شاه  ** سیر زاهد هر مهی یک روزه راه  2180
  • گرچه زاهد را بود روزی شگرف  ** کی بود یک روز او خمسین الف 
  • قدر هر روزی ز عمر مرد کار  ** باشد از سال جهان پنجه هزار 
  • عقلها زین سر بود بیرون در  ** زهره‌ی وهم ار بدرد گو بدر