English    Türkçe    فارسی   

5
2637-2686

  • چونک او افکند بر تو سایه را  ** دزدد آن بی‌مایه از تو مایه را 
  • عقل تو گر اژدهایی گشت مست  ** یار بد او را زمرد دان که هست 
  • دیده‌ی عقلت بدو بیرون جهد  ** طعن اوت اندر کف طاعون نهد 
  • جواب گفتن روبه خر را 
  • گفت روبه صاف ما را درد نیست  ** لیک تخییلات وهمی خورد نیست  2640
  • این همه وهم توست ای ساده‌دل  ** ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل 
  • از خیال زشت خود منگر به من  ** بر محبان از چه داری س ظن 
  • ظن نیکو بر بر اخوان صفا  ** گرچه آید ظاهرا زیشان جفا 
  • این خیال و وهم بد چون شد پدید  ** صد هزاران یار را از هم برید 
  • مشفقی گر کرد جور و امتحان  ** عقل باید که نباشد بدگمان  2645
  • خصاه من بدرگ نبودم زشت‌اسم  ** آنک دیدی بد نبد بود آن طلسم 
  • ور بدی بد آن سگالش قدرا  ** عفو فرمایند یاران زان خطا 
  • عالم وهم و خیال طمع و بیم  ** هست ره‌رو را یکی سدی عظیم 
  • نقشهای این خیال نقش‌بند  ** چون خلیلی را که که بد شد گزند 
  • گفت هذا ربی ابراهیم راد  ** چونک اندر عالم وهم اوفتاد  2650
  • ذکر کوکب را چنین تاویل گفت  ** آن کسی که گوهر تاویل سفت 
  • عالم وهم و خیال چشم‌بند  ** آنچنان که را ز جای خویش کند 
  • تا که هذا ربی آمد قال او  ** خربط و خر را چه باشد حال او 
  • غرق گشته عقلهای چون جبال  ** در بحار وهم و گرداب خیال 
  • کوهها را هست زین طوفان فضوح  ** کو امانی جز که در کشتی نوح  2655
  • زین خیال ره‌زن راه یقین  ** گشت هفتاد و دو ملت اهل دین 
  • مرد ایقان رست از وهم و خیال  ** موی ابرو را نمی‌گوید هلال 
  • وآنک نور عمرش نبود سند  ** موی ابروی کژی راهش زند 
  • صد هزاران کشتی با هول و سهم  ** تخته تخته گشته در دریای وهم 
  • کمترین فرعون چست فیلسوف  ** ماه او در برج وهمی در خسوف  2660
  • کس نداند روسپی‌زن کیست آن  ** وانک داند نیستش بر خود گمان 
  • چون ترا وهم تو دارد خیره‌سر  ** از چه گردی گرد وهم آن دگر 
  • عاجزم من از منی خویشتن  ** چه نشستی پر منی تو پیش من 
  • بی‌من و مایی همی‌جویم به جان  ** تا شوم من گوی آن خوش صولجان 
  • هر که بی‌من شد همه من‌ها خود اوست  ** دوست جمله شد چو خود را نیست دوست  2665
  • آینه بی‌نقش شد یابد بها  ** زانک شد حاکی جمله نقشها 
  • حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره 
  • زاهدی در غزنی از دانش مزی  ** بد محمد نام و کفیت سررزی 
  • بود افطارش سر رز هر شبی  ** هفت سال او دایم اندر مطلبی 
  • بس عجایب دید از شاه وجود  ** لیک مقصودش جمال شاه بود 
  • بر سر که رفت آن از خویش سیر  ** گفت بنما یا فتادم من به زیر  2670
  • گفت نامد مهلت آن مکرمت  ** ور فرو افتی نمیری نکشمت 
  • او فرو افکند خود را از وداد  ** در میان عمق آبی اوفتاد 
  • چون نمرد از نکس آن جان‌سیر مرد  ** از فراق مرگ بر خود نوحه کرد 
  • کین حیات او را چو مرگی می‌نمود  ** کار پیشش بازگونه گشته بود 
  • موت را از غیب می‌کرد او کدی  ** ان فی موتی حیاتی می‌زدی  2675
  • موت را چون زندگی قابل شده  ** با هلاک جان خود یک دل شده 
  • سیف و خنجر چون علی ریحان او  ** نرگس و نسرین عدوی جان او 
  • بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر  ** بانگ طرفه از ورای سر و جهر 
  • گفت ای دانای رازم مو به مو  ** چه کنم در شهر از خدمت بگو 
  • گفت خدمت آنک بهر ذل نفس  ** خویش را سازی تو چون عباس دبس  2680
  • مدتی از اغنیا زر می‌ستان  ** پس به درویشان مسکین می‌رسان 
  • خدمتت اینست تا یک چند گاه  ** گفت سمعا طاعة ای جان‌پناه 
  • بس سال و بس جواب و ماجرا  ** بد میان زاهد و رب الوری 
  • که زمین و آسمان پر نور شد  ** در مقالات آن همه مذکور شد 
  • لیک کوته کردم آن گفتار را  ** تا ننوشد هر خسی اسرار را  2685
  • آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد 
  • رو به شهر آورد آن فرمان‌پذیر  ** شهر غزنین گشت از رویش منیر