English    Türkçe    فارسی   

5
3148-3197

  • پیش شاهی که سمیعست و بصیر  ** گفت غمازان نباشد جای‌گیر 
  • جمله غمازان ازو آیس شوند  ** سوی ما آیند و افزایند پند 
  • بس جفا گویند شه را پیش ما  ** که برو جف القلم کم کن وفا  3150
  • معنی جف القلم کی آن بود  ** که جفاها با وفا یکسان بود 
  • بل جفا را هم جفا جف القلم  ** وآن وفا را هم وفا جف القلم 
  • عفو باشد لیک کو فر امید  ** که بود بنده ز تقوی روسپید 
  • دزد را گر عفو باشد جان برد  ** کی وزیر و خازن مخزن شود 
  • ای امین الدین ربانی بیا  ** کز امانت رست هر تاج و لوا  3155
  • پور سلطان گر برو خاین شود  ** آن سرش از تن بدان باین شود 
  • وز غلامی هندوی آرد وفا  ** دولت او را می‌زند طال بقا 
  • چه غلام ار بر دری سگ باوفاست  ** در دل سالار او را صد رضاست 
  • زین چو سگ را بوسه بر پوزش دهد  ** گر بود شیری چه پیروزش کند 
  • جز مگر دزدی که خدمتها کند  ** صدق او بیخ جفا را بر کند  3160
  • چون فضیل ره‌زنی کو راست باخت  ** زانک ده مرده به سوی توبه تاخت 
  • وآنچنان که ساحران فرعون را  ** رو سیه کردند از صبر و وفا 
  • دست و پا دادند در جرم قود  ** آن به صد ساله عبادت کی شود 
  • تو که پنجه سال خدمت کرده‌ای  ** کی چنین صدقی به دست آورده‌ای 
  • حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراسته‌ی عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویند 
  • آن یکی گستاخ رو اندر هری  ** چون بدیدی او غلام مهتری  3165
  • جامه‌ی اطلس کمر زرین روان  ** روی کردی سوی قبله‌ی آسمان 
  • کای خدا زین خواجه‌ی صاحب منن  ** چون نیاموزی تو بنده داشتن 
  • بنده پروردن بیاموز ای خدا  ** زین رئیس و اختیار شاه ما 
  • بود محتاج و برهنه و بی‌نوا  ** در زمستان لرز لرزان از هوا 
  • انبساطی کرد آن از خود بری  ** جراتی بنمود او از لمتری  3170
  • اعتمادش بر هزاران موهبت  ** که ندیم حق شد اهل معرفت 
  • گر ندیم شاه گستاخی کند  ** تو مکن آنک نداری آن سند 
  • حق میان داد و میان به از کمر  ** گر کسی تاجی دهد او داد سر 
  • تا یکی روزی که شاه آن خواجه را  ** متهم کرد و ببستش دست و پا 
  • آن غلامان را شکنجه می‌نمود  ** که دفینه‌ی خواجه بنمایید زود  3175
  • سر او با من بگویید ای خسان  ** ورنه برم از شما حلق و لسان 
  • مدت یک ماهشان تعذیب کرد  ** روز و شب اشکنجه و افشار و درد 
  • پاره پاره کردشان و یک غلام  ** راز خواجه وا نگفت از اهتمام 
  • گفتش اندر خواب هاتف کای کیا  ** بنده بودن هم بیاموز و بیا 
  • ای دریده پوستین یوسفان  ** گر بدرد گرگت آن از خویش دان  3180
  • زانک می‌بافی همه‌ساله بپوش  ** زانک می‌کاری همه ساله بنوش 
  • فعل تست این غصه‌های دم به دم  ** این بود معنی قد جف القلم 
  • که نگردد سنت ما از رشد  ** نیک را نیکی بود بد راست بد 
  • کار کن هین که سلیمان زنده است  ** تا تو دیوی تیغ او برنده است 
  • چون فرشته گشته از تیغ آمنیست  ** از سلیمان هیچ او را خوف نیست  3185
  • حکم او بر دیو باشد نه ملک  ** رنج در خاکست نه فوق فلک 
  • ترک کن این جبر را که بس تهیست  ** تا بدانی سر سر جبر چیست 
  • ترک کن این جبر جمع منبلان  ** تا خبر یابی از آن جبر چو جان 
  • ترک معشوقی کن و کن عاشقی  ** ای گمان برده که خوب و فایقی 
  • ای که در معنی ز شب خامش‌تری  ** گفت خود را چند جویی مشتری  3190
  • سر بجنبانند پیشت بهر تو  ** رفت در سودای ایشان دهر تو 
  • تو مرا گویی حسد اندر مپیچ  ** چه حسد آرد کسی از فوت هیچ 
  • هست تعلیم خسان ای چشم‌شوخ  ** هم‌چو نقش خرد کردن بر کلوخ 
  • خویش را تعلیم کن عشق و نظر  ** که آن بود چون نقش فی جرم الحجر 
  • نفس تو با تست شاگرد وفا  ** غیر فانی شد کجا جویی کجا  3195
  • تا کنی مر غیر را حبر و سنی  ** خویش را بدخو و خالی می‌کنی 
  • متصل چون شد دلت با آن عدن  ** هین بگو مهراس از خالی شدن