English    Türkçe    فارسی   

5
3997-4046

  • قصد جفت دیگران کردم ز جاه  ** بر من آمد آن و افتادم به چاه 
  • من در خانه‌ی کسی دیگر زدم  ** او در خانه‌ی مرا زد لاجرم 
  • هر که با اهل کسان شد فسق‌جو  ** اهل خود را دان که قوادست او 
  • زانک مثل آن جزای آن شود  ** چون جزای سیه مثلش بود  4000
  • چون سبب کردی کشیدی سوی خویش  ** مثل آن را پس تو دیوثی و بیش 
  • غصب کردم از شه موصل کنیز  ** غصب کردند از من او را زود نیز 
  • او کامین من بد و لالای من  ** خاینش کرد آن خیانتهای من 
  • نیست وقت کین‌گزاری و انتقام  ** من به دست خویش کردم کار خام 
  • گر کشم کینه بر آن میر و حرم  ** آن تعدی هم بیاید بر سرم  4005
  • هم‌چنانک این یک بیامد در جزا  ** آزمودم باز نزمایم ورا 
  • درد صاحب موصلم گردن شکست  ** من نیارم این دگر را نیز خست 
  • داد حق‌مان از مکافات آگهی  ** گفت ان عدتم به عدنا به 
  • چون فزونی کردن اینجا سود نیست  ** غیر صبر و مرحمت محمود نیست 
  • ربنا انا ظلمنا سهو رفت  ** رحمتی کن ای رحیمیهات رفت  4010
  • عفو کردم تو هم از من عفو کن  ** از گناه نو ز زلات کهن 
  • گفت اکنون ای کنیزک وا مگو  ** این سخن را که شنیدم من ز تو 
  • با امیرت جفت خواهم کرد من  ** الله الله زین حکایت دم مزن 
  • تا نگردد او ز رویم شرمسار  ** کو یکی بد کرد و نیکی صد هزار 
  • بارها من امتحانش کرده‌ام  ** خوب‌تر از تو بدو بسپرده‌ام  4015
  • در امانت یافتم او را تمام  ** این قضایی بود هم از کرده‌هام 
  • پس به خود خواند آن امیر خویش را  ** کشت در خود خشم قهراندیش را 
  • کرد با او یک بهانه‌ی دل‌پذیر  ** که شدستم زین کنیزک من نفیر 
  • زان سبب کز غیرت و رشک کنیز  ** مادر فرزند دارد صد ازیز 
  • مادر فرزند را بس حقهاست  ** او نه درخورد چنین جور و جفاست  4020
  • رشک و غیرت می‌برد خون می‌خورد  ** زین کنیزک سخت تلخی می‌برد 
  • چون کسی را داد خواهم این کنیز  ** پس ترا اولیترست این ای عزیز 
  • که تو جانبازی نمودی بهر او  ** خوش نباشد دادن آن جز به تو 
  • عقد کردش با امیر او را سپرد  ** کرد خشم و حرص را او خرد و مرد 
  • بیان آنک نحن قسمنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود 
  • گر بدش سستی نری خران  ** بود او را مردی پیغامبران  4025
  • ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری  ** هست مردی و رگ پیغامبری 
  • نری خر گو مباش اندر رگش  ** حق همی خواند الغ بگلربگش 
  • مرده‌ای باشم به من حق بنگرد  ** به از آن زنده که باشد دور و رد 
  • مغز مردی این شناس و پوست آن  ** آن برد دوزخ برد این در جنان 
  • حفت الجنه مکاره را رسید  ** حفت النار از هوا آمد پدید  4030
  • ای ایاز شیر نر دیوکش  ** مردی خر کم فزون مردی هش 
  • آنچ چندین صدر ادراکش نکرد  ** لعب کودک بود پیشت اینت مرد 
  • ای به دیده لذت امر مرا  ** جان سپرده بهر امرم در وفا 
  • داستان ذوق امر و چاشنیش  ** بشنو اکنون در بیان معنویش 
  • دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه 
  • شاه روزی جانب دیوان شتافت  ** جمله ارکان را در آن دیوان بیافت  4035
  • گوهری بیرون کشید او مستنیر  ** پس نهادش زود در کف وزیر 
  • گفت چونست و چه ارزد این گهر  ** گفت به ارزد ز صد خروار زر 
  • گفت بشکن گفت چونش بشکنم  ** نیک‌خواه مخزن و مالت منم 
  • چون روا دارم که مثل این گهر  ** که نیاید در بها گردد هدر 
  • گفت شاباش و بدادش خلعتی  ** گوهر از وی بستد آن شاه و فتی  4040
  • کرد ایثار وزیر آن شاه جود  ** هر لباس و حله کو پوشیده بود 
  • ساعتیشان کرد مشغول سخن  ** از قضیه تازه و راز کهن 
  • بعد از آن دادش به دست حاجبی  ** که چه ارزد این به پیش طالبی 
  • گفت ارزد این به نیمه‌ی مملکت  ** کش نگهدارا خدا از مهلکت 
  • گفت بشکن گفت ای خورشیدتیغ  ** بس دریغست این شکستن را دریغ  4045
  • قیمتش بگذار بین تاب و لمع  ** که شدست این نور روز او را تبع