English    Türkçe    فارسی   

5
621-670

  • عالم سفلی و شهوانی درند  ** اندرین چه گشته‌اند از جرم‌بند 
  • سحر و ضد سحر را بی‌اختیار  ** زین دو آموزند نیکان و شرار 
  • لیک اول پند بدهندش که هین  ** سحر را از ما میاموز و مچین 
  • ما بیاموزیم این سحر ای فلان  ** از برای ابتلا و امتحان 
  • که امتحان را شرط باشد اختیار  ** اختیاری نبودت بی‌اقتدار  625
  • میلها هم‌چون سگان خفته‌اند  ** اندریشان خیر و شر بنهفته‌اند 
  • چونک قدرت نیست خفتند این رده  ** هم‌چو هیزم‌پاره‌ها و تن‌زده 
  • تا که مرداری در آید در میان  ** نفخ صور حرص کوبد بر سگان 
  • چون در آن کوچه خری مردار شد  ** صد سگ خفته بدان بیدار شد 
  • حرصهای رفته اندر کتم غیب  ** تاختن آورد سر بر زد ز جیب  630
  • موبه موی هر سگی دندان شده  ** وز برای حیله دم جنبان شده 
  • نیم زیرش حیله بالا آن غضب  ** چون ضعیف آتش که یابد او حطب 
  • شعله شعله می‌رسد از لامکان  ** می‌رود دود لهب تا آسمان 
  • صد چنین سگ اندرین تن خفته‌اند  ** چون شکاری نیستشان بنهفته‌اند 
  • یا چو بازانند و دیده دوخته  ** در حجاب از عشق صیدی سوخته  635
  • تا کله بردارد و بیند شکار  ** آنگهان سازد طواف کوهسار 
  • شهوت رنجور ساکن می‌بود  ** خاطر او سوی صحت می‌رود 
  • چون ببیند نان و سیب و خربزه  ** در مصاف آید مزه و خوف بزه 
  • گر بود صبار دیدن سود اوست  ** آن تهیج طبع سستش را نکوست 
  • ور نباشد صبر پس نادیده به  ** تیر دور اولی ز مرد بی‌زره  640
  • جواب گفتن طاوس آن سایل را 
  • چون ز گریه فارغ آمد گفت رو  ** که تو رنگ و بوی را هستی گرو 
  • آن نمی‌بینی که هر سو صد بلا  ** سوی من آید پی این بالها 
  • ای بسا صیاد بی‌رحمت مدام  ** بهر این پرها نهد هر سوم دام 
  • چند تیرانداز بهر بالها  ** تیر سوی من کشد اندر هوا 
  • چون ندارم زور و ضبط خویشتن  ** زین قضا و زین بلا و زین فتن  645
  • آن به آید که شوم زشت و کریه  ** تا بوم آمن درین کهسار و تیه 
  • این سلاح عجب من شد ای فتی  ** عجب آرد معجبان را صد بلا 
  • بیان آنک هنرها و زیرکیها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست 
  • پس هنر آمد هلاکت خام را  ** کز پی دانه نبیند دام را 
  • اختیار آن را نکو باشد که او  ** مالک خود باشد اندر اتقوا 
  • چون نباشد حفظ و تقوی زینهار  ** دور کن آلت بینداز اختیار  650
  • جلوه‌گاه و اختیارم آن پرست  ** بر کنم پر را که در قصد سرست 
  • نیست انگارد پر خود را صبور  ** تا پرش در نفکند در شر و شور 
  • پس زیانش نیست پر گو بر مکن  ** گر رسد تیری به پیش آرد مجن 
  • لیک بر من پر زیبا دشمنیست  ** چونک از جلوه‌گری صبریم نیست 
  • گر بدی صبر و حفاظم راه‌بر  ** بر فزودی ز اختیارم کر و فر  655
  • هم‌چو طفلم یا چو مست اندر فتن  ** نیست لایق تیغ اندر دست من 
  • گر مرا عقلی بدی و منزجر  ** تیغ اندر دست من بودی ظفر 
  • عقل باید نورده چون آفتاب  ** تا زند تیغی که نبود جز صواب 
  • چون ندارم عقل تابان و صلاح  ** پس چرا در چاه نندازم سلاح 
  • در چه اندازم کنون تیغ و مجن  ** کین سلاح خصم من خواهد شدن  660
  • چون ندارم زور و یاری و سند  ** تیغم او بستاند و بر من زند 
  • رغم این نفس وقیحه‌خوی را  ** که نپوشد رو خراشم روی را 
  • تا شود کم این جمال و این کمال  ** چون نماند رو کم افتم در وبال 
  • چون بدین نیت خراشم بزه نیست  ** که به زخم این روی را پوشیدنیست 
  • گر دلم خوی ستیری داشتی  ** روی خوبم جز صفا نفراشتی  665
  • چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح  ** خصم دیدم زود بشکستم سلاح 
  • تا نگردد تیغ من او را کمال  ** تا نگردد خنجرم بر من وبال 
  • می‌گریزم تا رگم جنبان بود  ** کی فرار از خویشتن آسان بود 
  • آنک از غیری بود او را فرار  ** چون ازو ببرید گیرد او قرار 
  • من که خصمم هم منم اندر گریز  ** تا ابد کار من آمد خیزخیز  670