English    Türkçe    فارسی   

5
993-1042

  • او چراغ خویش برباید که تا  ** تو بدانی مستعیری نی‌فتا 
  • گر تو کردی شکر و سعی مجتهد  ** غم مخور که صد چنان بازت دهد 
  • ور نکردی شکر اکنون خون گری  ** که شدست آن حسن از کافر بری  995
  • امة الکفران اضل اعمالهم  ** امة الایمان اصلح بالهم 
  • گم شد از بی‌شکر خوبی و هنر  ** که دگر هرگز نبیند زان اثر 
  • خویشی و بی‌خویشی و سکر وداد  ** رفت زان سان که نیاردشان به یاد 
  • که اضل اعمالهم ای کافران  ** جستن کامست از هر کام‌ران 
  • جز ز اهل شکر و اصحاب وفا  ** که مریشان راست دولت در قفا  1000
  • دولت رفته کجا قوت دهد  ** دولت آینده خاصیت دهد 
  • قرض ده زین دولت اندر اقرضوا  ** تا که صد دولت ببینی پیش رو 
  • اندکی زین شرب کم کن بهر خویش  ** تا که حوض کوثری یابی به پیش 
  • جرعه بر خاک وفا آنکس که ریخت  ** کی تواند صید دولت زو گریخت 
  • خوش کند دلشان که اصلح بالهم  ** رد من بعد التوی انزالهم  1005
  • ای اجل وی ترک غارت‌ساز ده  ** هر چه بردی زین شکوران باز ده 
  • وا دهد ایشان بنپذیرند آن  ** زانک منعم گشته‌اند از رخت جان 
  • صوفییم و خرقه‌ها انداختیم  ** باز نستانیم چون در باختیم 
  • ما عوض دیدیم آنگه چون عوض  ** رفت از ما حاجت و حرص و غرض 
  • ز آب شور و مهلکی بیرون شدیم  ** بر رحیق و چشمه‌ی کوثر زدیم  1010
  • آنچ کردی ای جهان با دیگران  ** بی‌وفایی و فن و ناز گران 
  • بر سرت ریزیم ما بهر جزا  ** که شهیدیم آمده اندر غزا 
  • تا بدانی که خدای پاک را  ** بندگان هستند پر حمله و مری 
  • سبلت تزویر دنیا بر کنند  ** خیمه را بر باروی نصرت زنند 
  • این شهیدان باز نو غازی شدند  ** وین اسیران باز بر نصرت زدند  1015
  • سر برآوردند باز از نیستی  ** که ببین ما را گر اکمه نیستی 
  • تا بدانی در عدم خورشیدهاست  ** وآنچ اینجا آفتاب آنجا سهاست 
  • در عدم هستی برادر چون بود  ** ضد اندر ضد چون مکنون بود 
  • یخرج الحی من المیت بدان  ** که عدم آمد امید عابدان 
  • مرد کارنده که انبارش تهیست  ** شاد و خوش نه بر امید نیستیست  1020
  • که بروید آن ز سوی نیستی  ** فهم کن گر واقف معنیستی 
  • دم به دم از نیستی تو منتظر  ** که بیابی فهم و ذوق آرام و بر 
  • نیست دستوری گشاد این راز را  ** ورنه بغدادی کنم ابخاز را 
  • پس خزانه‌ی صنع حق باشد عدم  ** که بر آرد زو عطاها دم به دم 
  • مبدع آمد حق و مبدع آن بود  ** که برآرد فرع بی‌اصل و سند  1025
  • مثال عالم هست نیست‌نما و عالم نیست هست‌نما 
  • نیست را بنمود هست و محتشم  ** هست را بنمود بر شکل عدم 
  • بحر را پوشید و کف کرد آشکار  ** باد را پوشید و بنمودت غبار 
  • چون مناره‌ی خاک پیچان در هوا  ** خاک از خود چون برآید بر علا 
  • خاک را بینی به بالا ای علیل  ** باد را نی جز به تعریف دلیل 
  • کف همی‌بینی روانه هر طرف  ** کف بی‌دریا ندارد منصرف  1030
  • کف به حس بینی و دریا از دلیل  ** فکر پنهان آشکارا قال و قیل 
  • نفی را اثبات می‌پنداشتیم  ** دیده‌ی معدوم‌بینی داشتیم 
  • دیده‌ای که اندر نعاسی شد پدید  ** کی تواند جز خیال و نیست دید 
  • لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال  ** چون حقیقت شد نهان پیدا خیال 
  • این عدم را چون نشاند اندر نظر  ** چون نهان کرد آن حقیقت از بصر  1035
  • آفرین ای اوستاد سحرباف  ** که نمودی معرضان را درد صاف 
  • ساحران مهتاب پیمایند زود  ** پیش بازرگان و زر گیرند سود 
  • سیم بربایند زین گون پیچ پیچ  ** سیم از کف رفته و کرباس هیچ 
  • این جهان جادوست ما آن تاجریم  ** که ازو مهتاب پیموده خریم 
  • گز کند کرباس پانصد گز شتاب  ** ساحرانه او ز نور ماهتاب  1040
  • چون ستد او سیم عمرت ای رهی  ** سیم شد کرباس نی کیسه تهی 
  • قل اعوذت خواند باید کای احد  ** هین ز نفاثات افغان وز عقد