English    Türkçe    فارسی   

6
1005-1054

  • احسن التقویم در والتین بخوان  ** که گرامی گوهرست ای دوست جان  1005
  • احسن التقویم از عرش او فزون  ** احسن التقویم از فکرت برون 
  • گر بگویم قیمت این ممتنع  ** من بسوزم هم بسوزد مستمع 
  • لب ببند اینجا و خر این سو مران  ** رفت این صدیق سوی آن خران 
  • حلقه در زد چو در را بر گشود  ** رفت بی‌خود در سرای آن جهود 
  • بی‌خود و سرمست و پر آتش نشست  ** از دهانش بس کلام تلخ جست  1010
  • کین ولی الله را چون می‌زنی  ** این چه حقدست ای عدو روشنی 
  • گر ترا صدقیست اندر دین خود  ** ظلم بر صادق دلت چون می‌دهد 
  • ای تو در دین جهودی ماده‌ای  ** کین گمان داری تو بر شه‌زاده‌ای 
  • در همه ز آیینه‌ی کژساز خود  ** منگر ای مردود نفرین ابد 
  • آنچ آن دم از لب صدیق جست  ** گر بگویم گم کنی تو پای و دست  1015
  • آن ینابیع الحکم هم‌چون فرات  ** از دهان او دوان از بی‌جهات 
  • هم‌چو از سنگی که آبی شد روان  ** نه ز پهلو مایه دارد نه از میان 
  • اسپر خود کرده حق آن سنگ را  ** بر گشاده آب مینارنگ را 
  • هم‌چنانک از چشمه‌ی چشم تو نور  ** او روان کردست بی‌بخل و فتور 
  • نه ز پیه آن مایه دارد نه ز پوست  ** روی‌پوشی کرد در ایجاد دوست  1020
  • در خلای گوش باد جاذبش  ** مدرک صدق کلام و کاذبش 
  • آن چه بادست اندر آن خرد استخوان  ** کو پذیرد حرف و صوت قصه‌خوان 
  • استخوان و باد روپوشست و بس  ** در دو عالم غیر یزدان نیست کس 
  • مستمع او قایل او بی‌احتجاب  ** زانک الاذنان من الراس ای مثاب 
  • گفت رحمت گر همی‌آید برو  ** زر بده بستانش ای اکرام‌خو  1025
  • از منش وا خر چو می‌سوزد دلت  ** بی‌منت حل نگردد مشکلت 
  • گفت صد خدمت کنم پانصد سجود  ** بنده‌ای دارم تن اسپید و جهود 
  • تن سپید و دل سیاهستش بگیر  ** در عوض ده تن سیاه و دل منیر 
  • پس فرستاد و بیاورد آن همام  ** بود الحق سخت زیبا آن غلام 
  • آنچنان که ماند حیران آن جهود  ** آن دل چون سنگش از جا رفت زود  1030
  • حالت صورت‌پرستان این بود  ** سنگشان از صورتی مومین بود 
  • باز کرد استیزه و راضی نشد  ** که برین افزون بده بی‌هیچ بد 
  • یک نصاب نقره هم بر وی فزود  ** تا که راضی گشت حرص آن جهود 
  • خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد 
  • قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل  ** از سر افسوس و طنز و غش و غل 
  • گفت صدیقش که این خنده چه بود  ** در جواب پرسش او خنده فزود  1035
  • گفت اگر جدت نبودی و غرام  ** در خریداری این اسود غلام 
  • من ز استیزه نمی‌جوشیدمی  ** خود به عشر اینش بفروشیدمی 
  • کو به نزد من نیرزد نیم دانگ  ** تو گران کردی بهایش را به بانگ 
  • پس جوابش داد صدیق ای غبی  ** گوهری دادی به جوزی چون صبی 
  • کو به نزد من همی‌ارزد دو کون  ** من به جانش ناظرستم تو بلون  1040
  • زر سرخست او سیه‌تاب آمده  ** از برای رشک این احمق‌کده 
  • دیده‌ی این هفت رنگ جسمها  ** در نیابد زین نقاب آن روح را 
  • گر مکیسی کردیی در بیع بیش  ** دادمی من جمله ملک و مال خویش 
  • ور مکاس افزودیی من ز اهتمام  ** دامنی زر کردمی از غیر وام 
  • سهل دادی زانک ارزان یافتی  ** در ندیدی حقه را نشکافتی  1045
  • حقه سربسته جهل تو بداد  ** زود بینی که چه غبنت اوفتاد 
  • حقه‌ی پر لعل را دادی به باد  ** هم‌چو زنگی در سیه‌رویی تو شاد 
  • عاقبت وا حسرتا گویی بسی  ** بخت ودولت را فروشد خود کسی 
  • بخت با جامه‌ی غلامانه رسید  ** چشم بدبختت به جز ظاهر ندید 
  • او نمودت بندگی خویشتن  ** خوی زشتت کرد با او مکر و فن  1050
  • این سیه‌اسرار تن‌اسپید را  ** بت‌پرستانه بگیر ای ژاژخا 
  • این ترا و آن مرا بردیم سود  ** هین لکم دین ولی دین ای جهود 
  • خود سزای بت‌پرستان این بود  ** جلش اطلس اسپ او چوبین بود 
  • هم‌چو گور کافران پر دود و نار  ** وز برون بر بسته صد نقش و نگار