English    Türkçe    فارسی   

6
2092-2141

  • پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد  ** جان این کشتن نباتست و حصاد 
  • امر معروف او و هم معروف اوست  ** کاشف اسرار و هم مکشوف اوست 
  • شاه امروزینه و فردای ماست  ** پوست بنده‌ی مغز نغزش دایماست 
  • چون انا الحق گفت شیخ و پیش برد  ** پس گلوی جمله کوران را فشرد  2095
  • چون انای بنده لا شد از وجود  ** پس چه ماند تو بیندیش ای جحود 
  • گر ترا چشمیست بگشا در نگر  ** بعد لا آخر چه می‌ماند دگر 
  • ای بریده آن لب و حلق و دهان  ** که کند تف سوی مه یا آسمان 
  • تف برویش باز گردد بی شکی  ** تف سوی گردون نیابد مسلکی 
  • تا قیامت تف برو بارد ز رب  ** هم‌چو تبت بر روان بولهب  2100
  • طبل و رایت هست ملک شهریار  ** سگ کسی که خواند او را طبل‌خوار 
  • آسمانها بنده‌ی ماه وی‌اند  ** شرق و مغرب جمله نانخواه وی‌اند 
  • زانک لولاکست بر توقیع او  ** جمله در انعام و در توزیع او 
  • گر نبودی او نیابیدی فلک  ** گردش و نور و مکانی ملک 
  • گر نبودی او نیابیدی به حار  ** هیبت و ماهی و در شاهوار  2105
  • گر نبودی او نیابیدی زمین  ** در درونه گنج و بیرون یاسمین 
  • رزقها هم رزق‌خواران وی‌اند  ** میوه‌ها لب‌خشک باران وی‌اند 
  • هین که معکوس است در امر این گره  ** صدقه‌بخش خویش را صدقه بده 
  • از فقیرستت همه زر و حریر  ** هین غنی راده زکاتی ای فقیر 
  • چون تو ننگی جفت آن مقبول‌روح  ** چون عیال کافر اندر عقد نوح  2110
  • گر نبودی نسبت تو زین سرا  ** پاره‌پاره کردمی این دم ترا 
  • دادمی آن نوح را از تو خلاص  ** تا مشرف گشتمی من در قصاص 
  • لیک با خانه‌ی شهنشاه زمن  ** این چنین گستاخیی ناید ز من 
  • رو دعا کن که سگ این موطنی  ** ورنه اکنون کردمی من کردنی 
  • واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است 
  • بعد از آن پرسان شد او از هر کسی  ** شیخ را می‌جست از هر سو بسی  2115
  • پس کسی گفتش که آن قطب دیار  ** رفت تا هیزم کشد از کوهسار 
  • آن مرید ذوالفقاراندیش تفت  ** در هوای شیخ سوی بیشه رفت 
  • دیو می‌آورد پیش هوش مرد  ** وسوسه تا خفیه گردد مه ز گرد 
  • کین چنین زن را چرا این شیخ دین  ** دارد اندر خانه یار و همنشین 
  • ضد را با ضد ایناس از کجا  ** با امام‌الناس نسناس از کجا  2120
  • باز او لاحول می‌کرد آتشین  ** که اعتراض من برو کفرست و کین 
  • من کی باشم با تصرفهای حق  ** که بر آرد نفس من اشکال و دق 
  • باز نفسش حمله می‌آورد زود  ** زین تعرف در دلش چون کاه دود 
  • که چه نسبت دیو را با جبرئیل  ** که بود با او به صحبت هم مقیل 
  • چون تواند ساخت با آزر خلیل  ** چون تواند ساخت با ره‌زن دلیل  2125
  • یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه 
  • اندرین بود او که شیخ نامدار  ** زود پیش افتاد بر شیری سوار 
  • شیر غران هیزمش را می‌کشید  ** بر سر هیزم نشسته آن سعید 
  • تازیانه‌ش مار نر بود از شرف  ** مار را بگرفته چون خرزن به کف 
  • تو یقین می‌دان که هر شیخی که هست  ** هم سواری می‌کند بر شیر مست 
  • گرچه آن محسوس و این محسوس نیست  ** لیک آن بر چشم جان ملبوس نیست  2130
  • صد هزاران شیر زیر را نشان  ** پیش دیده‌ی غیب‌دان هیزم‌کشان 
  • لیک یک یک را خدا محسوس کرد  ** تا که بیند نیز او که نیست مرد 
  • دیدش از دور و بخندید آن خدیو  ** گفت آن را مشنو ای مفتون دیو 
  • از ضمیر او بدانست آن جلیل  ** هم ز نور دل بلی نعم الدلیل 
  • خواند بر وی یک به یک آن ذوفنون  ** آنچ در ره رفت بر وی تا کنون  2135
  • بعد از آن در مشکل انکار زن  ** بر گشاد آن خوش‌سراینده دهن 
  • کان تحمل از هوای نفس نیست  ** آن خیال نفس تست آنجا مه‌ایست 
  • گرنه صبرم می‌کشیدی بار زن  ** کی کشیدی شیر نر بیگار من 
  • اشتران بختییم اندر سبق  ** مست و بی‌خود زیر محملهای حق 
  • من نیم در امر و فرمان نیم‌خام  ** تا بیندیشم من از تشنیع عام  2140
  • عام ما و خاص ما فرمان اوست  ** جان ما بر رو دوان جویان اوست