English    Türkçe    فارسی   

6
222-271

  • می‌رهم زین چارمیخ چارشاخ  ** می‌جهم در مسرح جان زین مناخ 
  • شیر آن ایام ماضیهای خود  ** می‌چشم از دایه‌ی خواب ای صمد 
  • جمله عالم ز اختیار و هست خود  ** می‌گریزد در سر سرمست خود 
  • تا دمی از هوشیاری وا رهند  ** ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند  225
  • جمله دانسته کای این هستی فخ است  ** فکر و ذکر اختیاری دوزخ است 
  • می‌گریزند از خودی در بیخودی  ** یا به مستی یا به شغل ای مهتدی 
  • نفس را زان نیستی وا می‌کشی  ** زانک بی‌فرمان شد اندر بیهشی 
  • لیس للجن و لا للانس ان  ** ینفذوا من حبس اقطار الزمن 
  • لا نفوذ الا بسلطان الهدی  ** من تجاویف السموات العلی  230
  • لا هدی الا بسلطان یقی  ** من حراس الشهب روح المتقی 
  • هیچ کس را تا نگردد او فنا  ** نیست ره در بارگاه کبریا 
  • چیست معراج فلک این نیستی  ** عاشقان را مذهب و دین نیستی 
  • پوستین و چارق آمد از نیاز  ** در طریق عشق محراب ایاز 
  • گرچه او خود شاه را محبوب بود  ** ظاهر و باطن لطیف و خوب بود  235
  • گشته بی‌کبر و ریا و کینه‌ای  ** حسن سلطان را رخش آیینه‌ای 
  • چونک از هستی خود او دور شد  ** منتهای کار او محمود بد 
  • زان قوی‌تر بود تمکین ایاز  ** که ز خوف کبر کردی احتراز 
  • او مهذب گشته بود و آمده  ** کبر را و نفس را گردن زده 
  • یا پی تعلیم می‌کرد آن حیل  ** یا برای حکمتی دور از وجل  240
  • یا که دید چارقش زان شد پسند  ** کز نسیم نیستی هستیست بند 
  • تا گشاید دخمه کان بر نیستیست  ** تا بیاید آن نسیم عیش و زیست 
  • ملک و مال و اطلس این مرحله  ** هست بر جان سبک‌رو سلسله 
  • سلسله‌ی زرین بدید و غره گشت  ** ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت 
  • صورتش جنت به معنی دوزخی  ** افعیی پر زهر و نقشش گل رخی  245
  • گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر  ** لیک هم بهتر بود زانجا گذر 
  • گرچه دوزخ دور دارد زو نکال  ** لیک جنت به ورا فی کل حال 
  • الحذر ای ناقصان زین گلرخی  ** که بگاه صحبت آمد دوزخی 
  • حکایت غلام هندو کی به خداوندزاده‌ی خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهره‌ی گفتن نه 
  • خواجه‌ای را بود هندو بنده‌ای  ** پروریده کرده او را زنده‌ای 
  • علم و آدابش تمام آموخته  ** در دلش شمع هنر افروخته  250
  • پروریدش از طفولیت به ناز  ** در کنار لطف آن اکرام‌ساز 
  • بود هم این خواجه را خوش دختری  ** سیم‌اندامی گشی خوش‌گوهری 
  • چون مراهق گشت دختر طالبان  ** بذل می‌کردند کابین گران 
  • می‌رسیدش از سوی هر مهتری  ** بهر دختر دم به دم خوزه‌گری 
  • گفت خواجه مال را نبود ثبات  ** روز آید شب رود اندر جهات  255
  • حسن صورت هم ندارد اعتبار  ** که شود رخ زرد از یک زخم خار 
  • سهل باشد نیز مهترزادگی  ** که بود غره به مال و بارگی 
  • ای بسا مهتربچه کز شور و شر  ** شد ز فعل زشت خود ننگ پدر 
  • پر هنر را نیز اگر باشد نفیس  ** کم پرست و عبرتی گیر از بلیس 
  • علم بودش چون نبودش عشق دین  ** او ندید از آدم الا نقش طین  260
  • گرچه دانی دقت علم ای امین  ** زانت نگشاید دو دیده‌ی غیب‌بین 
  • او نبیند غیر دستاری و ریش  ** از معرف پرسد از بیش و کمیش 
  • عارفا تو از معرف فارغی  ** خود همی‌بینی که نور بازغی 
  • کار تقوی دارد و دین و صلاح  ** که ازو باشد بدو عالم فلاح 
  • کرد یک داماد صالح اختیار  ** که بد او فخر همه خیل و تبار  265
  • پس زنان گفتند او را مال نیست  ** مهتری و حسن و استقلال نیست 
  • گفت آنها تابع زهدند و دین  ** بی‌زر او گنجیست بر روی زمین 
  • چون به جد تزویج دختر گشت فاش  ** دست پیمان و نشانی و قماش 
  • پس غلام خرد که اندر خانه بود  ** گشت بیمار و ضعیف و زار زود 
  • هم‌چو بیمار دقی او می‌گداخت  ** علت او را طبیبی کم شناخت  270
  • عقل می‌گفتی که رنجش از دلست  ** داروی تن در غم دل باطلست