English    Türkçe    فارسی   

6
2808-2857

  • چشم شه بر چشم باز دل زدست  ** چشم بازش سخت با همت شدست 
  • تا ز بس همت که یابید از نظر  ** می‌نگیرد باز شه جز شیر نر 
  • شیر چه کان شاه‌باز معنوی  ** هم شکار تست و هم صیدش توی  2810
  • شد صفیر باز جان در مرج دین  ** نعره‌های لا احب الافلین 
  • باز دل را که پی تو می‌پرید  ** از عطای بی‌حدت چشمی رسید 
  • یافت بینی بوی و گوش از تو سماع  ** هر حسی را قسمتی آمد مشاع 
  • هر حسی را چون دهی ره سوی غیب  ** نبود آن حس را فتور مرگ و شیب 
  • مالک الملکی به حس چیزی دهی  ** تا که بر حس‌ها کند آن حس شهی  2815
  • حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره 
  • شب چو شه محمود برمی‌گشت فرد  ** با گروهی قوم دزدان باز خورد 
  • پس بگفتندش کیی ای بوالوفا  ** گفت شه من هم یکی‌ام از شما 
  • آن یکی گفت ای گروه مکر کیش  ** تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش 
  • تا بگوید با حریفان در سمر  ** کو چه دارد در جبلت از هنر 
  • آن یکی گفت ای گروه فن‌فروش  ** هست خاصیت مرا اندر دو گوش  2820
  • که بدانم سگ چه می‌گوید به بانگ  ** قوم گفتندش ز دیناری دو دانگ 
  • آن دگر گفت ای گروه زرپرست  ** جمله خاصیت مرا چشم اندرست 
  • هر که را شب بینم اندر قیروان  ** روز بشناسم من او را بی‌گمان 
  • گفت یک خاصیتم در بازو است  ** که زنم من نقبها با زور دست 
  • گفت یک خاصیتم در بینی است  ** کار من در خاکها بوبینی است  2825
  • سرالناس معادن داد دست  ** که رسول آن را پی چه گفته است 
  • من ز خاک تن بدانم کاندر آن  ** چند نقدست و چه دارد او ز کان 
  • در یکی کان زر بی‌اندازه درج  ** وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج 
  • هم‌چو مجنون بو کنم من خاک را  ** خاک لیلی را بیابم بی‌خطا 
  • بو کنم دانم ز هر پیراهنی  ** گر بود یوسف و گر آهرمنی  2830
  • هم‌چو احمد که برد بو از یمن  ** زان نصیبی یافت این بینی من 
  • که کدامین خاک همسایه‌ی زرست  ** یا کدامین خاک صفر و ابترست 
  • گفت یک نک خاصیت در پنجه‌ام  ** که کمندی افکنم طول علم 
  • هم‌چو احمد که کمند انداخت جانش  ** تا کمندش برد سوی آسمانش 
  • گفت حقش ای کمندانداز بیت  ** آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت  2835
  • پس بپرسیدند زان شه کای سند  ** مر ترا خاصیت اندر چه بود 
  • گفت در ریشم بود خاصیتم  ** که رهانم مجرمان را از نقم 
  • مجرمان را چون به جلادان دهند  ** چون بجنبد ریش من زیشان رهند 
  • چون بجنبانم به رحمت ریش را  ** طی کنند آن قتل و آن تشویش را 
  • قوم گفتندش که قطب ما توی  ** که خلاص روز محنتمان شوی  2840
  • بعد از آن جمله به هم بیرون شدند ** سوی قصرآن شه میمون شدند
  • چون سگی بانگی بزد از سوی راست  ** گفت می‌گوید که سلطان با شماست 
  • خاک بو کرد آن دگر از ربوه‌ای  ** گفت این هست از وثاق بیوه‌ای 
  • پس کمند انداخت استاد کمند  ** تا شدند آن سوی دیوار بلند 
  • جای دیگر خاک را چون بوی کرد  ** گفت خاک مخزن شاهیست فرد  2845
  • نقب‌زن زد نقب در مخزن رسید  ** هر یکی از مخزن اسبابی کشید 
  • بس زر و زربفت و گوهرهای زفت  ** قوم بردند و نهان کردند تفت 
  • شه معین دید منزل‌گاهشان  ** حلیه و نام و پناه و راهشان 
  • خویش را دزدید ازیشان بازگشت  ** روز در دیوان بگفت آن سرگذشت 
  • پس روان گشتند سرهنگان مست  ** تا که دزدان را گرفتند و ببست  2850
  • دست‌بسته سوی دیوان آمدند  ** وز نهیب جان خود لرزان شدند 
  • چونک استادند پیش تخت شاه  ** یار شبشان بود آن شاه چو ماه 
  • آنک چشمش شب بهرکه انداختی  ** روز دیدی بی شکش بشناختی 
  • شاه را بر تخت دید و گفت این  ** بود با ما دوش شب‌گرد و قرین 
  • آنک چندین خاصیت در ریش اوست  ** این گرفت ما هم از تفتیش اوست  2855
  • عارف شه بود چشمش لاجرم  ** بر گشاد از معرفت لب با حشم 
  • گفت و هو معکم این شاه بود  ** فعل ما می‌دید و سرمان می‌شنود