English    Türkçe    فارسی   

6
3141-3190

  • تا ز چرخ غیب وز خورشید روح  ** عنکبوتش درس گوید از شروح 
  • عنکبوت و این صطرلاب رشاد  ** بی‌منجم در کف عام اوفتاد 
  • انبیا را داد حق تنجیم این  ** غیب را چشمی بباید غیب‌بین 
  • در چه دنیا فتادند این قرون  ** عکس خود را دید هر یک چه درون 
  • از برون دان آنچ در چاهت نمود  ** ورنه آن شیری که در چه شد فرود  3145
  • برد خرگوشیش از ره کای فلان  ** در تگ چاهست آن شیر ژیان 
  • در رو اندر چاه کین از وی بکش  ** چون ازو غالب‌تری سر بر کنش 
  • آن مقلد سخره‌ی خرگوش شد  ** از خیال خویشتن پر جوش شد 
  • او نگفت این نقش داد آب نیست  ** این به جز تقلیب آن قلاب نیست 
  • تو هم از دشمن چو کینی می‌کشی  ** ای زبون شش غلط در هر ششی  3150
  • آن عداوت اندرو عکس حقست  ** کز صفات قهر آنجا مشتقست 
  • وآن گنه در وی ز جنس جرم تست  ** باید آن خو را ز طبع خویش شست 
  • خلق زشتت اندرو رویت نمود  ** که ترا او صفحه‌ی آیینه بود 
  • چونک قبح خویش دیدی ای حسن  ** اندر آیینه بر آیینه مزن 
  • می‌زند بر آب استاره‌ی سنی  ** خاک تو بر عکس اختر می‌زنی  3155
  • کین ستاره‌ی نحس در آب آمدست  ** تا کند او سعد ما را زیردست 
  • خاک استیلا بریزی بر سرش  ** چونک پنداری ز شبهه اخترش 
  • عکس پنهان گشت و اندر غیب راند  ** تو گمان بردی که آن اختر نماند 
  • آن ستاره‌ی نحس هست اندر سما  ** هم بدان سو بایدش کردن دوا 
  • بلک باید دل سوی بی‌سوی بست  ** نحس این سو عکس نحس بی‌سو است  3160
  • داد داد حق شناس و بخششش  ** عکس آن دادست اندر پنج و شش 
  • گر بود داد خسان افزون ز ریگ  ** تو بمیری وآن بماند مردریگ 
  • عکس آخر چند پاید در نظر  ** اصل بینی پیشه کن ای کژنگر 
  • حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز  ** با عطا بخشیدشان عمر دراز 
  • خالدین شد نعمت و منعم علیه  ** محیی الموتاست فاجتازوا الیه  3165
  • داد حق با تو در آمیزد چو جان  ** آنچنان که آن تو باشی و تو آن 
  • گر نماند اشتهای نان و آب  ** بدهدت بی این دو قوت مستطاب 
  • فربهی گر رفت حق در لاغری  ** فربهی پنهانت بخشد آن سری 
  • چون پری را قوت از بو می‌دهد  ** هر ملک را قوت جان او می‌دهد 
  • جان چه باشد که تو سازی زو سند  ** حق به عشق خویش زنده‌ت می‌کند  3170
  • زو حیات عشق خواه و جان مخواه  ** تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه 
  • خلق را چون آب دان صاف و زلال  ** اندر آن تابان صفات ذوالجلال 
  • علمشان و عدلشان و لطفشان  ** چون ستاره‌ی چرخ در آب روان 
  • پادشاهان مظهر شاهی حق  ** فاضلان مرآت آگاهی حق 
  • قرنها بگذشت و این قرن نویست  ** ماه آن ماهست آب آن آب نیست  3175
  • عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم  ** لیک مستبدل شد آن قرن و امم 
  • قرنها بر قرنها رفت ای همام  ** وین معانی بر قرار و بر دوام 
  • آن مبدل شد درین جو چند بار  ** عکس ماه و عکس اختر بر قرار 
  • پس بنااش نیست بر آب روان  ** بلک بر اقطار عرض آسمان 
  • این صفتها چون نجوم معنویست  ** دانک بر چرخ معانی مستویست  3180
  • خوب‌رویان آینه‌ی خوبی او  ** عشق ایشان عکس مطلوبی او 
  • هم به اصل خود رود این خد و خال  ** دایما در آب کی ماند خیال 
  • جمله تصویرات عکس آب جوست  ** چون بمالی چشم خود خود جمله اوست 
  • باز عقلش گفت بگذار این حول  ** خل دوشابست و دوشابست خل 
  • خواجه را چون غیر گفتی از قصور  ** شرم‌دار ای احول از شاه غیور  3185
  • خواجه را که در گذشتست از اثیر  ** جنس این موشان تاریکی مگیر 
  • خواجه‌ی جان بین مبین جسم گران  ** مغز بین او را مبینش استخوان 
  • خواجه را از چشم ابلیس لعین  ** منگر و نسبت مکن او را به طین 
  • همره خورشید را شب‌پر مخوان  ** آنک او مسجود شد ساجد مدان 
  • عکس‌ها را ماند این و عکس نیست  ** در مثال عکس حق بنمودنیست  3190