English    Türkçe    فارسی   

4
3710-3719

  • جز که لا احصی نگوید او ز جان ** کز شمار و حد برونست آن بیان 3710
  • رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگوی
  • رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف ** دید او را کز زمرد بود صاف
  • گرد عالم حلقه گشته او محیط ** ماند حیران اندر آن خلق بسیط
  • گفت تو کوهی دگرها چیستند ** که به پیش عظم تو بازیستند
  • گفت رگهای من‌اند آن کوهها ** مثل من نبوند در حسن و بها
  • من به هر شهری رگی دارم نهان ** بر عروقم بسته اطراف جهان 3715
  • حق چو خواهد زلزله‌ی شهری مرا ** گوید او من بر جهانم عرق را
  • پس بجنبانم من آن رگ را بقهر ** که بدان رگ متصل گشتست شهر
  • چون بگوید بس شود ساکن رگم ** ساکنم وز روی فعل اندر تگم
  • هم‌چو مرهم ساکن و بس کارکن ** چون خرد ساکن وزو جنبان سخن