English    Türkçe    فارسی   

4
857-881

  • کبک جنگی را بیاموزان تو صلح ** مر خروسان را نما اشراط صبح
  • هم‌چنان می‌رو ز هدهد تا عقاب ** ره نما والله اعلم بالصواب
  • آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همه‌ی ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت
  • چون سلیمان سوی مرغان سبا ** یک صفیری کرد بست آن جمله را
  • جز مگر مرغی که بد بی‌جان و پر ** یا چو ماهی گنگ بود از اصل کر 860
  • نی غلط گفتم که کر گر سر نهد ** پیش وحی کبریا سمعش دهد
  • چونک بلقیس از دل و جان عزم کرد ** بر زمان رفته هم افسوس خورد
  • ترک مال و ملک کرد او آن چنان ** که بترک نام و ننگ آن عاشقان
  • آن غلامان و کنیزان بناز ** پیش چشمش هم‌چو پوسیده پیاز
  • باغها و قصرها و آب رود ** پیش چشم از عشق گلحن می‌نمود 865
  • عشق در هنگام استیلا و خشم ** زشت گرداند لطیفان را به چشم
  • هر زمرد را نماید گندنا ** غیرت عشق این بود معنی لا
  • لااله الا هو اینست ای پناه ** که نماید مه ترا دیگ سیاه
  • هیچ مال و هیچ مخزن هیچ رخت ** می دریغش نامد الا جز که تخت
  • پس سلیمان از دلش آگاه شد ** کز دل او تا دل او راه شد 870
  • آن کسی که بانگ موران بشنود ** هم فغان سر دوران بشنود
  • آنک گوید راز قالت نملة ** هم بداند راز این طاق کهن
  • دید از دورش که آن تسلیم کیش ** تلخش آمد فرقت آن تخت خویش
  • گر بگویم آن سبب گردد دراز ** که چرا بودش به تخت آن عشق و ساز
  • گرچه این کلک قلم خود بی‌حسیست ** نیست جنس کاتب او را مونسیست 875
  • هم‌چنین هر آلت پیشه‌وری ** هست بی‌جان مونس جانوری
  • این سبب را من معین گفتمی ** گر نبودی چشم فهمت را نمی
  • از بزرگی تخت کز حد می‌فزود ** نقل کردن تخت را امکان نبود
  • خرده کاری بود و تفریقش خطر ** هم‌چو اوصال بدن با همدگر
  • پس سلیمان گفت گر چه فی‌الاخیر ** سرد خواهد شد برو تاج و سریر 880
  • چون ز وحدت جان برون آرد سری ** جسم را با فر او نبود فری