English    Türkçe    فارسی   

5
3924-3948

  • جهد کن تا این خیال افزون شود  ** تا دلاله رهبر مجنون شود 
  • آن خلیفه گول هم یک چند نیز  ** ریش گاوی کرد خوش با آن کنیز  3925
  • ملک را تو ملک غرب و شرق گیر  ** چون نمی‌ماند تو آن را برق گیر 
  • مملکت کان می‌نماند جاودان  ** ای دلت خفته تو آن را خواب دان 
  • تا چه خواهی کرد آن باد و بروت  ** که بگیرد هم‌چو جلادی گلوت 
  • هم درین عالم بدان که مامنیست  ** از منافق کم شنو کو گفت نیست 
  • حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز می‌گردد کی غیر این نمی‌بینیم 
  • حجتش اینست گوید هر دمی  ** گر بدی چیزی دگر هم دیدمی  3930
  • گر نبیند کودکی احوال عقل  ** عاقلی هرگز کند از عقل نقل 
  • ور نبیند عاقلی احوال عشق  ** کم نگردد ماه نیکوفال عشق 
  • حسن یوسف دیده‌ی اخوان ندید  ** از دل یعقوب کی شد ناپدید 
  • مر عصا را چشم موسی چوب دید  ** چشم غیبی افعی و آشوب دید 
  • چشم سر با چشم سر در جنگ بود  ** غالب آمد چشم سر حجت نمود  3935
  • چشم موسی دست خود را دست دید  ** پیش چشم غیب نوری بد پدید 
  • این سخن پایان ندارد در کمال  ** پیش هر محروم باشد چون خیال 
  • چون حقیقت پیش او فرج و گلوست  ** کم بیان کن پیش او اسرار دوست 
  • پیش ما فرج و گلو باشد خیال  ** لاجرم هر دم نماید جان جمال 
  • هر که را فرج و گلو آیین و خوست  ** آن لکم دین ولی دین بهر اوست  3940
  • با چنان انکار کوته کن سخن  ** احمدا کم گوی با گبر کهن 
  • آمدن خلیفه نزد آن خوب‌روی برای جماع 
  • آن خلیفه کرد رای اجتماع  ** سوی آن زن رفت از بهر جماع 
  • ذکر او کرد و ذکر بر پای کرد  ** قصد خفت و خیز مهرافزای کرد 
  • چون میان پای آن خاتون نشست  ** پس قضا آمد ره عیشش ببست 
  • خشت و خشت موش در گوشش رسید  ** خفت کیرش شهوتش کلی رمید  3945
  • وهم آن کز مار باشد این صریر  ** که همی‌جنبد بتندی از حصیر 
  • خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خنده‌ی کنیزک 
  • زن بدید آن سستی او از شگفت  ** آمد اندر قهقهه خنده‌ش گرفت 
  • یادش آمد مردی آن پهلوان  ** که بکشت او شیر و اندامش چنان