English    Türkçe    فارسی   

6
2156-2205

  • در میان آن دو لشکرگاه زفت  ** چالش و پیکار آنچ رفت رفت 
  • هم‌چنان دور دوم هابیل شد  ** ضد نور پاک او قابیل شد 
  • هم‌چنان این دو علم از عدل و جور  ** تا به نمرود آمد اندر دور دور 
  • ضد ابراهیم گشت و خصم او  ** وآن دو لشکر کین‌گزار و جنگ‌جو 
  • چون درازی جنگ آمد ناخوشش  ** فیصل آن هر دو آمد آتشش  2160
  • پس حکم کرد آتشی را و نکر  ** تا شود حل مشکل آن دو نفر 
  • دور دور و قرن قرن این دو فریق  ** تا به فرعون و به موسی شفیق 
  • سالها اندر میانشان حرب بود  ** چون ز حد رفت و ملولی می‌فزود 
  • آب دریا را حکم سازید حق  ** تا که ماند کی برد زین دو سبق 
  • هم‌چنان تا دور و طور مصطفی  ** با ابوجهل آن سپهدار جفا  2165
  • هم نکر سازید از بهر ثمود  ** صیحه‌ای که جانشان را در ربود 
  • هم نکر سازید بهر قوم عاد  ** زود خیزی تیزرو یعنی که باد 
  • هم نکر سازید بر قارون ز کین  ** در حلیمی این زمین پوشید کین 
  • تا حلیمی زمین شد جمله قهر  ** برد قارون را و گنجش را به قعر 
  • لقمه‌ای را که ستون این تنست  ** دفع تیغ جوع نان چون جوشنست  2170
  • چونک حق قهری نهد در نان تو  ** چون خناق آن نان بگیرد در گلو 
  • این لباسی که ز سرما شد مجیر  ** حق دهد او را مزاج زمهریر 
  • تا شود بر تنت این جبه‌ی شگرف  ** سرد هم‌چون یخ گزنده هم‌چو برف 
  • تا گریزی از وشق هم از حریر  ** زو پناه آری به سوی زمهریر 
  • تو دو قله نیستی یک قله‌ای  ** غافل از قصه‌ی عذاب ظله‌ای  2175
  • امر حق آمد به شهرستان و ده  ** خانه و دیوار را سایه مده 
  • مانع باران مباش و آفتاب  ** تا بدان مرسل شدند امت شتاب 
  • که بمردیم اغلب ای مهتر امان  ** باقیش از دفتر تفسیر خوان 
  • چون عصا را مار کرد آن چست‌دست  ** گر ترا عقلیست آن نکته بس است 
  • تو نظر داری ولیک امعانش نیست  ** چشمه‌ی افسرده است و کرده ایست  2180
  • زین همی گوید نگارنده‌ی فکر  ** که بکن ای بنده امعان نظر 
  • آن نمی‌خواهد که آهن کوب سرد  ** لیک ای پولاد بر داود گرد 
  • تن بمردت سوی اسرافیل ران  ** دل فسردت رو به خورشید روان 
  • در خیال از بس که گشتی مکتسی  ** نک بسوفسطایی بدظن رسی 
  • او خود از لب خرد معزول بود  ** شد ز حس محروم و معزول از وجود  2185
  • هین سخن‌خا نوبت لب‌خایی است  ** گر بگویی خلق را رسوایی است 
  • چیست امعان چشمه را کردن روان  ** چون ز تن جان رست گویندش روان 
  • آن حکیمی را که جان از بند تن  ** باز رست و شد روان اندر چمن 
  • دو لقب را او برین هر دو نهاد  ** بهر فرق ای آفرین بر جانش باد 
  • در بیان آنک بر فرمان رود  ** گر گلی را خار خواهد آن شود  2190
  • معجزه‌ی هود علیه‌ السلام در تخلص مومنان امت به وقت نزول باد 
  • مومنان از دست باد ضایره  ** جمله بنشستند اندر دایره 
  • یاد طوفان بود و کشتی لطف هو  ** بس چنین کشتی و طوفان دارد او 
  • پادشاهی را خدا کشتی کند  ** تا به حرص خویش بر صفها زند 
  • قصد شه آن نه که خلق آمن شوند  ** قصدش آنک ملک گردد پای‌بند 
  • آن خراسی می‌دود قصدش خلاص  ** تا بیابد او ز زخم آن دم مناص  2195
  • قصد او آن نه که آبی بر کشد  ** یاکه کنجد را بدان روغن کند 
  • گاو بشتابد ز بیم زخم سخت  ** نه برای بردن گردون و رخت 
  • لیک دادش حق چنین خوف وجع  ** تا مصالح حاصل آید در تبع 
  • هم‌چنان هر کاسبی اندر دکان  ** بهر خود کوشد نه اصلاح جهان 
  • هر یکی بر درد جوید مرهمی  ** در تبع قایم شده زین عالمی  2200
  • حق ستون این جهان از ترس ساخت  ** هر یکی از ترس جان در کار باخت 
  • حمد ایزد را که ترسی را چنین  ** کرد او معمار و اصلاح زمین 
  • این همه ترسنده‌اند از نیک و بد  ** هیچ ترسنده نترسد خود ز خود 
  • پس حقیقت بر همه حاکم کسیست  ** که قریبست او اگر محسوس نیست 
  • هست او محسوس اندر مکمنی  ** لیک محسوس حس این خانه نی  2205