English    Türkçe    فارسی   

3
536-585

  • روز روی از آفتابی سوختند ** شب ز اختر راه می‌آموختند
  • خوب گشته پیش ایشان راه زشت ** از نشاط ده شده ره چون بهشت
  • تلخ از شیرین‌لبان خوش می‌شود ** خار از گلزار دلکش می‌شود
  • حنظل از معشوق خرما می‌شود ** خانه از همخانه صحرا می‌شود
  • ای بسا از نازنینان خارکش ** بر امید گل‌عذار ماه‌وش 540
  • ای بسا حمال گشته پشت‌ریش ** از برای دلبر مه‌روی خویش
  • کرده آهنگر جمال خود سیاه ** تا که شب آید ببوسد روی ماه
  • خواجه تا شب بر دکانی چار میخ ** زانک سروی در دلش کردست بیخ
  • تاجری دریا و خشکی می‌رود ** آن بمهر خانه‌شینی می‌دود
  • هر که را با مرده سودایی بود ** بر امید زنده‌سیمایی بود 545
  • آن دروگر روی آورده به چوب ** بر امید خدمت مه‌روی خوب
  • بر امید زنده‌ای کن اجتهاد ** کو نگردد بعد روزی دو جماد
  • مونسی مگزین خسی را از خسی ** عاریت باشد درو آن مونسی
  • انس تو با مادر و بابا کجاست ** گر بجز حق مونسانت را وفاست
  • انس تو با دایه و لالا چه شد ** گر کسی شاید بغیر حق عضد 550
  • انس تو با شیر و با پستان نماند ** نفرت تو از دبیرستان نماند
  • آن شعاعی بود بر دیوارشان ** جانب خورشید وا رفت آن نشان
  • بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع ** تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
  • عشق تو بر هر چه آن موجود بود ** آن ز وصف حق زر اندود بود
  • چون زری با اصل رفت و مس بماند ** طبع سیر آمد طلاق او براند 555
  • از زر اندود صفاتش پا بکش ** از جهالت قلب را کم گوی خوش
  • کان خوشی در قلبها عاریتست ** زیر زینت مایه‌ی بی زینتست
  • زر ز روی قلب در کان می‌رود ** سوی آن کان رو تو هم کان می‌رود
  • نور از دیوار تا خور می‌رود ** تو بدان خور رو که در خور می‌رود
  • زین سپس پستان تو آب از آسمان ** چون ندیدی تو وفا در ناودان 560
  • معدن دنبه نباشد دام گرگ ** کی شناسد معدن آن گرگ سترگ
  • زر گمان بردند بسته در گره ** می‌شتابیدند مغروران به ده
  • همچنین خندان و رقصان می‌شدند ** سوی آن دولاب چرخی می‌زدند
  • چون همی‌دیدند مرغی می‌پرید ** جانب ده صبر جامه می‌درید
  • هر که می‌آمد ز ده از سوی او ** بوسه می‌دادند خوش بر روی او 565
  • گر تو روی یار ما را دیده‌ای ** پس تو جان را جان و ما را دیده‌ای
  • نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود
  • همچو مجنون کو سگی را می‌نواخت ** بوسه‌اش می‌داد و پیشش می‌گداخت
  • گرد او می‌گشت خاضع در طواف ** هم جلاب شکرش می‌داد صاف
  • بوالفضولی گفت ای مجنون خام ** این چه شیدست این که می‌آری مدام
  • پوز سگ دایم پلیدی می‌خورد ** مقعد خود را بلب می‌استرد 570
  • عیبهای سگ بسی او بر شمرد ** عیب‌دان از غیب‌دان بویی نبرد
  • گفت مجنون تو همه نقشی و تن ** اندر آ و بنگرش از چشم من
  • کین طلسم بسته‌ی مولیست این ** پاسبان کوچه‌ی لیلیست این
  • همنشین بین و دل و جان و شناخت ** کو کجا بگزید و مسکن‌گاه ساخت
  • او سگ فرخ‌رخ کهف منست ** بلک او هم‌درد و هم‌لهف منست 575
  • آن سگی که باشد اندر کوی او ** من به شیران کی دهم یک موی او
  • ای که شیران مر سگانش را غلام ** گفت امکان نیست خامش والسلام
  • گر ز صورت بگذرید ای دوستان ** جنتست و گلستان در گلستان
  • صورت خود چون شکستی سوختی ** صورت کل را شکست آموختی
  • بعد از آن هر صورتی را بشکنی ** همچو حیدر باب خیبر بر کنی 580
  • سغبه‌ی صورت شد آن خواجه‌ی سلیم ** که به ده می‌شد بگفتاری سقیم
  • سوی دام آن تملق شادمان ** همچو مرغی سوی دانه‌ی امتحان
  • از کرم دانست مرغ آن دانه را ** غایت حرص است نه جود آن عطا
  • مرغکان در طمع دانه شادمان ** سوی آن تزویر پران و دوان
  • گر ز شادی خواجه آگاهت کنم ** ترسم ای ره‌رو که بیگاهت کنم 585