English    Türkçe    فارسی   

3
231-255

  • دعوت ایشان صفیر مرغ دان ** که کند صیاد در مکمن نهان
  • مرغ مرده پیش بنهاده که این ** می‌کند این بانگ و آواز و حنین
  • مرغ پندارد که جنس اوست او ** جمع آید بر دردشان پوست او
  • جز مگر مرغی که حزمش داد حق ** تا نگردد گیج آن دانه و ملق
  • هست بی حزمی پشیمانی یقین ** بشنو این افسانه را در شرح این 235
  • فریفتن روستایی شهری را و بدعوت خواندن بلابه و الحاح بسیار
  • ای برادر بود اندر ما مضی ** شهریی با روستایی آشنا
  • روستایی چون سوی شهر آمدی ** خرگه اندر کوی آن شهری زدی
  • دو مه و سه ماه مهمانش بدی ** بر دکان او و بر خوانش بدی
  • هر حوایج را که بودش آن زمان ** راست کردی مرد شهری رایگان
  • رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو ** هیچ می‌نایی سوی ده فرجه‌جو 240
  • الله الله جمله فرزندان بیار ** کین زمان گلشنست و نوبهار
  • یا بتابستان بیا وقت ثمر ** تا ببندم خدمتت را من کمر
  • خیل و فرزندان و قومت را بیار ** در ده ما باش سه ماه و چهار
  • که بهاران خطه‌ی ده خوش بود ** کشت‌زار و لاله‌ی دلکش بود
  • وعده دادی شهری او را دفع حال ** تا بر آمد بعد وعده هشت سال 245
  • او بهر سالی همی‌گفتی که کی ** عزم خواهی کرد کامد ماه دی
  • او بهانه ساختی کامسال‌مان ** از فلان خطه بیامد میهمان
  • سال دیگر گر توانم وا رهید ** از مهمات آن طرف خواهم دوید
  • گفت هستند آن عیالم منتظر ** بهر فرزندان تو ای اهل بر
  • باز هر سالی چو لکلک آمدی ** تا مقیم قبه‌ی شهری شدی 250
  • خواجه هر سالی ز زر و مال خویش ** خرج او کردی گشادی بال خویش
  • آخرین کرت سه ماه آن پهلوان ** خوان نهادش بامدادان و شبان
  • از خجالت باز گفت او خواجه را ** چند وعده چند بفریبی مرا
  • گفت خواجه جسم و جانم وصل‌جوست ** لیک هر تحویل اندر حکم هوست
  • آدمی چون کشتی است و بادبان ** تا کی آرد باد را آن بادران 255