English    Türkçe    فارسی   

4
207-231

  • باز ستر و پاکی و زهد و صلاح ** او ز ما به داند اندر انتصاح
  • به ز ما می‌داند او احوال ستر ** وز پس و پیش و سر و دنبال ستر
  • ظاهرا او بی‌جهاز و خادمست ** وز صلاح و ستر او خود عالمست
  • شرح مستوری ز بابا شرط نیست ** چون برو پیدا چو روز روشنیست 210
  • این حکایت را بدان گفتم که تا ** لاف کم بافی چو رسوا شد خطا
  • مر ترا ای هم به دعوی مستزاد ** این بدستت اجتهاد و اعتقاد
  • چون زن صوفی تو خاین بوده‌ای ** دام مکر اندر دغا بگشوده‌ای
  • که ز هر ناشسته رویی کپ زنی ** شرم داری وز خدای خویش نی
  • غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را
  • از پی آن گفت حق خود را بصیر ** که بود دید ویت هر دم نذیر 215
  • از پی آن گفت حق خود را سمیع ** تا ببندی لب ز گفتار شنیع
  • از پی آن گفت حق خود را علیم ** تا نیندیشی فسادی تو ز بیم
  • نیست اینها بر خدا اسم علم ** که سیه کافور دارد نام هم
  • اسم مشتقست و اوصاف قدیم ** نه مثال علت اولی سقیم
  • ورنه تسخر باشد و طنز و دها ** کر را سامع ضریران را ضیا 220
  • یا علم باشد حیی نام وقیح ** یا سیاه زشت را نام صبیح
  • طفلک نوزاده را حاجی لقب ** یا لقب غازی نهی بهر نسب
  • گر بگویند این لقبها در مدیح ** تا ندارد آن صفت نبود صحیح
  • تسخر و طنزی بود آن یا جنون ** پاک حق عما یقول الظالمون
  • من همی دانستمت پیش از وصال ** که نکورویی ولیکن بدخصال 225
  • من همی دانستمت پیش از لقا ** کز ستیزه راسخی اندر شقا
  • چونک چشمم سرخ باشد در غمش ** دانمش زان درد گر کم بینمش
  • تو مرا چون بره دیدی بی شبان ** تو گمان بردی ندارم پاسبان
  • عاشقان از درد زان نالیده‌اند ** که نظر ناجایگه مالیده‌اند
  • بی‌شبان دانسته‌اند آن ظبی را ** رایگان دانسته‌اند آن سبی را 230
  • تا ز غمزه تیر آمد بر جگر ** که منم حارس گزافه کم نگر