English    Türkçe    فارسی   

4
2114-2138

  • چون پری را این دم و قانون بود ** کردگار آن پری خود چون بود
  • اوی او رفته پری خود او شده ** ترک بی‌الهام تازی‌گو شده 2115
  • چون به خود آید نداند یک لغت ** چون پری را هست این ذات و صفت
  • پس خداوند پری و آدمی ** از پری کی باشدش آخر کمی
  • شیرگیر ار خون نره شیر خورد ** تو بگویی او نکرد آن باده کرد
  • ور سخن پردازد از زر کهن ** تو بگویی باده گفتست آن سخن
  • باده‌ای را می‌بود این شر و شور ** نور حق را نیست آن فرهنگ و زور 2120
  • که ترا از تو به کل خالی کند ** تو شوی پست او سخن عالی کند
  • گر چه قرآن از لب پیغامبرست ** هر که گوید حق نگفت او کافرست
  • چون همای بی‌خودی پرواز کرد ** آن سخن را بایزید آغاز کرد
  • عقل را سیل تحیر در ربود ** زان قوی‌تر گفت که اول گفته بود
  • نیست اندر جبه‌ام الا خدا ** چند جویی بر زمین و بر سما 2125
  • آن مریدان جمله دیوانه شدند ** کاردها در جسم پاکش می‌زدند
  • هر یکی چون ملحدان گرده کوه ** کارد می‌زد پیر خود را بی ستوه
  • هر که اندر شیخ تیغی می‌خلید ** بازگونه از تن خود می‌درید
  • یک اثر نه بر تن آن ذوفنون ** وان مریدان خسته و غرقاب خون
  • هر که او سویی گلویش زخم برد ** حلق خود ببریده دید و زار مرد 2130
  • وآنک او را زخم اندر سینه زد ** سینه‌اش بشکافت و شد مرده‌ی ابد
  • وآنک آگه بود از آن صاحب‌قران ** دل ندادش که زند زخم گران
  • نیم‌دانش دست او را بسته کرد ** جان ببرد الا که خود را خسته کرد
  • روز گشت و آن مریدان کاسته ** نوحه‌ها از خانه‌شان برخاسته
  • پیش او آمد هزاران مرد و زن ** کای دو عالم درج در یک پیرهن 2135
  • این تن تو گر تن مردم بدی ** چون تن مردم ز خنجر گم شدی
  • با خودی با بی‌خودی دوچار زد ** با خود اندر دیده‌ی خود خار زد
  • ای زده بر بی‌خودان تو ذوالفقار ** بر تن خود می‌زنی آن هوش دار