English    Türkçe    فارسی   

5
975-999

  • سستی او هست چون سستی مست  ** که اندر آن سستیش رشک رستمست  975
  • گر بمیرد استخوانش غرق ذوق  ** ذره ذره‌ش در شعاع نور شوق 
  • وآنک آنش نیست باغ بی‌ثمر  ** که خزانش می‌کند زیر و زبر 
  • گل نماند خارها ماند سیاه  ** زرد و بی‌مغز آمده چون تل کاه 
  • تا چه زلت کرد آن باغ ای خدا  ** که ازو این حله‌ها گردد جدا 
  • خویشتن را دید و دید خویشتن  ** زهر قتالست هین ای ممتحن  980
  • شاهدی کز عشق او عالم گریست  ** عالمش می‌راند از خود جرم چیست 
  • جرم آنک زیور عاریه بست  ** کرد دعوی کین حلل ملک منست 
  • واستانیم آن که تا داند یقین  ** خرمن آن ماست خوبان دانه‌چین 
  • تا بداند کان حلل عاریه بود  ** پرتوی بود آن ز خورشید وجود 
  • آن جمال و قدرت و فضل و هنر  ** ز آفتاب حسن کرد این سو سفر  985
  • باز می‌گردند چون استارها  ** نور آن خورشید ازین دیوارها 
  • پرتو خورشید شد وا جایگاه  ** ماند هر دیوار تاریک و سیاه 
  • آنک کرد او در رخ خوبانت دنگ  ** نور خورشیدست از شیشه‌ی سه رنگ 
  • شیشه‌های رنگ رنگ آن نور را  ** می‌نمایند این چنین رنگین بما 
  • چون نماند شیشه‌های رنگ‌رنگ  ** نور بی‌رنگت کند آنگاه دنگ  990
  • خوی کن بی‌شیشه دیدن نور را  ** تا چو شیشه بشکند نبود عمی 
  • قانعی با دانش آموخته  ** در چراغ غیر چشم افروخته 
  • او چراغ خویش برباید که تا  ** تو بدانی مستعیری نی‌فتا 
  • گر تو کردی شکر و سعی مجتهد  ** غم مخور که صد چنان بازت دهد 
  • ور نکردی شکر اکنون خون گری  ** که شدست آن حسن از کافر بری  995
  • امة الکفران اضل اعمالهم  ** امة الایمان اصلح بالهم 
  • گم شد از بی‌شکر خوبی و هنر  ** که دگر هرگز نبیند زان اثر 
  • خویشی و بی‌خویشی و سکر وداد  ** رفت زان سان که نیاردشان به یاد 
  • که اضل اعمالهم ای کافران  ** جستن کامست از هر کام‌ران