English    Türkçe    فارسی   

6
369-393

  • جیم گوش و عین چشم و میم فم  ** چون بود بی‌کاتبی ای متهم 
  • شمع روشن بی‌ز گیراننده‌ای  ** یا بگیراننده‌ی داننده‌ای  370
  • صنعت خوب از کف شل ضریر  ** باشد اولی یا بگیرایی بصیر 
  • پس چو دانستی که قهرت می‌کند  ** بر سرت دبوس محنت می‌زند 
  • پس بکن دفعش چو نمرودی به جنگ  ** سوی او کش در هوا تیری خدنگ 
  • هم‌چو اسپاه مغل بر آسمان  ** تیر می‌انداز دفع نزع جان 
  • یا گریز از وی اگر توانی برو  ** چون روی چون در کف اویی گرو  375
  • در عدم بودی نرستی از کفش  ** از کف او چون رهی ای دست‌خوش 
  • آرزو جستن بود بگریختن  ** پیش عدلش خون تقوی ریختن 
  • این جهان دامست و دانه‌آرزو  ** در گریز از دامها روی آر زو 
  • چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد  ** چون شدی در ضد آن دیدی فساد 
  • پس پیمبر گفت استفتوا القلوب  ** گر چه مفتیتان برون گوید خطوب  380
  • آرزو بگذار تا رحم آیدش  ** آزمودی که چنین می‌بایدش 
  • چون نتانی جست پس خدمت کنش  ** تا روی از حبس او در گلشنش 
  • دم به دم چون تو مراقب می‌شوی  ** داد می‌بینی و داور ای غوی 
  • ور ببندی چشم خود را ز احتجاب  ** کار خود را کی گذارد آفتاب 
  • وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند 
  • چون امیران از حسد جوشان شدند  ** عاقبت بر شاه خود طعنه زدند  385
  • کین ایاز تو ندارد سی خرد  ** جامگی سی امیر او چون خورد 
  • شاه بیرون رفت با آن سی امیر  ** سوی صحرا و کهستان صیدگیر 
  • کاروانی دید از دور آن ملک  ** گفت امیری را برو ای متفک 
  • رو بپرس آن کاروان را بر رصد  ** کز کدامین شهر اندر می‌رسد 
  • رفت و پرسید و بیامد که ز ری  ** گفت عزمش تا کجا درماند وی  390
  • دیگری را گفت رو ای بوالعلا  ** باز پرس از کاروان که تا کجا 
  • رفت و آمد گفت تا سوی یمن  ** گفت رختش چیست هان ای موتمن 
  • ماند حیران گفت با میری دگر  ** که برو وا پرس رخت آن نفر